نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی
نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

تهران- ایرنا- امسال و برای نهمین بار جایزه‌ای به نام شهید «بهنام محمدی‌» ابرقهرمانان نوجوان هشت سال مقاومت و حماسه، به یکی از آثار جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان تعلق خواهد گرفت.

شهریور ۱۳۵۹، بهنام محمدی (بهنام محمدی‌راد) نوجوان دانش‌آموز ۱۳ ساله، تصمیم گرفت مردانه بایستد، بجنگد و به یاری مجروحان بشتابد. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش بارها به قلب دشمن زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان گریخت. برای فریب عراقی‌ها می‌زد زیر گریه و می گفت: «من دنبال مامانم می‌گردم، گمش کردم»؛ او با بهره‌گیری از هوش، توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست بیاورد و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.

عراقی‌ها که فکر نمی‌کردند این نوجوان ۱۳ ساله قصد شناسایی مواضع، تجهیزات و نفرات آنها را دارد، رهایش می‌کردند. یک بار که رفته بود شناسایی، عراقی‌ها گیرش انداختند. جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود و وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود. هیچ چیز نمی‌گفت فقط به بچه‌ها اشاره کرد عراقی‌ها کجا هستند و بچه‌ها راه می‌افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می‌کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود. علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه‌ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند. شهیدبهنام محمدی در تمام روزهای مقاومت از ۳۱ شهریور تا ۲٨ مهر ۵۹ در خرمشهر ماند. با تشدید جنگ و تنگ‌ترشدن حلقه محاصره خرمشهر، خمپاره‌ها امان شهر را بریده بود. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود و مثل همیشه بهنام، سر رسید اما ناراحتی بچه‌ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می‌کرد. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده و پیراهن آبی و چهارخونه بهنام غرق خون شده بود. شهید بهنام محمدی، چند روز قبل از سقوط خرمشهر پر کشید و به دیدار معبود شتافت.

وصیت‌نامه شهید بهنام محمدی بسم الله الرحمن الرحیم من نمی‌دانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می‌جنگیم و به ما خیانت می‌شود. من می‌خواهم وصیت کنم، هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادرها این است که بچه‌های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه‌ها می‌خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید.

جایزه ویژه جشنواره فیلم کودک به قهرمان الگوی نوجوانان از دوره بیست و پنجم جشنواره و به ابتکار سیداحمدمیرعلایی تهیه‌کننده سینما، مدیرعامل وقت بنیاد سینمایی فارابی و دبیر وقت جشنواره فیلم کودک، شهیدبهنام محمدی به عنوان یک الگوی قهرمان برای نوجوانان، به یکی از محورهای مهم جشنواره بدل شد.نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

در سال ۹۰ میرعلایی به همراه حسن نجاریان قائم مقام بنیاد سینمایی فارابی با حضور در خانه این شهید با خانواده او دیدار کردند. در جریان دیدار با خانواده شهید بهنام محمدی، میرعلایی از نزدیک در جریان ابعاد وجودی این شهید نوجوان قرار گرفت و با موافقت خانواده‌اش، مقرر شد تا بزرگداشت این شهید در جشنواره فیلم کودک و نوجوان برگزار شود. در ادامه این تصمیم گرفته شد تا هر سال جایزه شهیدبهنام محمدی، یکی از الگوهای نوجوان هشت سال دفاع مقدس، به کارگردان یا تهیه‌کننده آثار حاضر در جشنواره که توانسته باشند روح مقاومت و ایثار را به مخاطب منتقل کنند، تعلق گیرد. همچنین در سال ۹۱، صادق صادق‌دقیقی فیلم بزرگمرد کوچک را درباره این شهیدنوجوان کارگردانی کرد. این جایزه تاکنون به شرح زیر اهدا شده است: دوره بیست و پنجم: مهرداد خوشبخت برای فیلم صدای پای من دوره بیست و ششم: پروانه مرزبان تهیه‌کننده فیلم بزرگمرد کوچک داستان زندگی شهید بهنام محمدی دوره بیست و هفتم: امیرحسین رفیعا برای بازی در فیلم تابستان طولانی دوره بیست و هشتم: حسین قاسمی‌جامی برای فیلم به بادبادک‌ها شلیک نکنید دوره بیست و نهم: میلاد جعفری برای فیلم کوتاه درخشش دوره سی‌ام: محمدرضا حاجی‌غلامی برای فیلم کوتاه سلام دوره سی‌ویکم: سعید حاجی‌غلامی برای فیلم کوتاه جمعه گل دوره سی و دوم: مهدی جعفری برای فیلم ۲۳نفر

تهران- ایرنا- مدیر رادیو جوان گفت: به مناسبت بزرگ‌داشت چهلمین سالگرد دفاع مقدس تصمیم گرفتیم…

تهران- ایرنا- عضو شورای هماهنگی ارتباطات ریاست جمهوری از پیگیری مطالبات…

تهران- ایرنا- مسعود نقاش‌زاده اعضای هیأت داوران بخش سودای سیمرغ در…

تهران- ایرنا- رئیس دومین نمایشگاه مجازی کتاب تهران از فروش ۴۴۳ هزار…

تهران- ایرنا- ژانر معمایی نوعی از ادبیات با پیرنگ یک جنایت است، ادبیاتی…

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است

رویداد‌های مهم این روز در تقویم شمسی (۷ بهمن) • ولادت شهید خسرو خالدیان (استان کردستان، شهرستان قروه) (۱۳۴۱ ه. ش) • ولادت شهید سعید نظری (استان تهران، شهرستان تهران) (۱۳۴۴ ه. ش) • ولادت شهید مدافع حرم سیدجلال حبیب‌الله‌پور (استان مازندران، شهرستان بابلسر) (۱۳۴۶ ه. ش) • شهادت شهیده اقدس احمد‌وند (استان همدان، شهرستان ملایر) (۱۳۵۷ ه. ش) • شهادت شهیده فرحناز معصومی (استان گیلان، شهرستان منجیل) (۱۳۵۷ ه. ش) • شهادت شهید علی سندروس (استان خراسان جنوبی، شهرستان بیرجند) (۱۳۵۷ ه. ش) • شهادت شهید براتعلی وحدانی (استان خراسان شمالی، شهرستان بجنورد) (۱۳۵۸ ه. ش) • شهادت شهید فضل‌الله وکیلی بالادزائی (استان مازندران، شهرستان ساری) (۱۳۶۲ ه. ش) • شهادت شهید عباس علیان (استان تهران، شهرستان ری) (۱۳۶۲ ه. ش) • شهادت شهید لطف‌الله هاشم زاده آهنگری (استان مازندران، شهرستان آمل) (۱۳۶۳ ه. ش) • شهادت شهید مهدی قورچیان (استان قزوین، شهرستان آبیک) (۱۳۶۳ ه. ش) • شهادت شهید محمدرضا بیناییان (استان سمنان، شهرستان دامغان، روستای کلاته) (۱۳۶۴ ه. ش) • شهادت شهید الله یار ابراهیمی (استان همدان، شهرستان نهاوند) (۱۳۶۴ ه. ش) • ولادت شهید مدافع حرم علی بیات (استان تهران، شهرستان تهران) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید مرتضی جاویدی (استان فارس، شهرستان فسا) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید سیدعلی‌اصغر حسینی (استان مرکزی، شهرستان اراک، روستای محمد آباد) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید علی علیزاده (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید ابراهیم فیاضی (استان مازندران، شهرستان نور) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید محمود ظفری (استان مازندران، شهرستان نور) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید کیامرث احسانی افراکتی (استان مازندران، شهرستان قائمشهر) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید محمدرضا یوسفی خورشیدی (استان مازندران، شهرستان گلوگاه) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید عبدالحمید هدایتی جلودار (استان مازندران، شهرستان سوادکوه شمالی) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید عبدالحمید اعتصامی فرد (استان فارس، شهرستان فسا) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید سیدعبدالحسین موسوى‌پور (استان هرمزگان، شهرستان میناب) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید احمدعلی نوذریان (استان اصفهان، شهرستان آران و بیدگل) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید نعمت‌الله منصوری نوش آبادی (استان اصفهان، شهرستان آران و بیدگل) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید حسین دریابار (استان فارس، شهرستان آباده، روستای عباس‌آباد) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید حسین جوان نامی (استان خراسان رضوی، شهرستان مشهد) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید امیرهوشنگ کوکب کاه باریان (استان تهران، شهرستان تهران) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید محمدصادق یوسفی (استان البرز، شهرستان کرج) (۱۳۶۵ ه. ش) • شهادت شهید حسین علی حشمتی (استان کرمانشاه، شهرستان سنقر) (۱۳۶۶ ه. ش) • شهادت شهید اصلان لطفی آذر (استان تهران، شهرستان تهران) (۱۳۶۶ ه. ش) • ولادت شهید مدافع حرم محسن قوطاسلو (۱۳۶۹ ه. ش) • شهادت خلبان شهید محمداسماعیل امینی (استان فارس، شهرستان فسا) (۱۳۷۷ ه. ش) • شهادت خلبان شهید خیرالله نهاوندی‌زاده (استان همدان، شهرستان نهاوند) (۱۳۷۷ ه. ش) • شهادت شهید رحمان فتح‌اللهی (استان لرستان، شهرستان الشتر) (۱۳۹۳ ه. ش) • شهادت شهید مدافع حرم محمد فواد وحدت (لشکر فاطمیون) (۱۳۹۳ ه. ش) • شهادت شهید مدافع حرم خدابخش خاوری (لشکر فاطمیون) (۱۳۹۴ ه. ش) • شهادت شهید مدافع حرم محمدیاسین ناصری (لشکر فاطمیون) (۱۳۹۶ ه. ش)

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس – سید محمدجواد میرخانی؛ آن‌روزهایی ارتش بعث عراق از زمین، آسمان و دریا تجاوز خود را به ایران اسلامی آغاز کرد، ارتش کشورمان به‌دلیل حوادث ناشی از پیروزی انقلاب اسلامی دچار تزلزل شده بود و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج نیز تازه تشکیل شده بودند و هنوز سازماندهی کاملی نداشتند؛ بنابراین «صدام» و اربابان غربی و شرقی او فکر می‌کردند که انقلاب اسلامی ایران با وجود تحریم‌هایی که خصوصاً در عرصه نظامی وجود داشت، تنها مدت کوتاهی بتواند در این جنگ تحمیلی مقاومت کند و در همان سال‌ها و حتی روزهای ابتدایی شروع آن، سرنگون شود؛ برای همین بود که «صدام» در ابتدای جنگ تحمیلی، در مصاحبه‌ای گفت که می‌خواهد سه‌روزه خوزستان را اشغال کند و یک‌هفته‌ای به تهران برسد؛ اما زهی خیال باطل؛ چراکه محاسبات‌ «صدام» و اربابان غربی و شرقی او، براساس قدرت مادّی بود؛ غافل از این‌که ملت ایران، سلاح بزرگ دیگری در اختیار دارند که آن‌ها در محاسبات خود، آن را نادیده گرفته بودند، و آن سلاح چیزی نبود جز «معنویت» که همانا روحیه «ایثار» و «شهادت» ملت ایران نیز برگرفته از آن بوده و هست.

ارتشی که «صدام» مدعی بود یک‌هفته‌ای به تهران می‌رسد، نزدیک به ۳۴ روز در خرمشهر، در مقابل قدرتی به بزرگی «مردم» متوقف شد؛ البته در این مقاومت جانانه، دلاورمردان نیروهای مسلح نیز نقش‌هایی حیاتی ایفا کرده و همین‌ها بودند که به سازمان‌دهی مردم پرداختند؛ اما اگر مردم اعم زن و مرد، به‌صورت خودجوش برای دفاع از سرزمین خود، احساس تکلیف نکرده و به‌پا نمی‌خواستند، بی‌شک «صدام» در رسیدن به اهداف خود موفق‌تر بود.

وقتی نام «خرمشهر» برده می‌شود، در کنار آن نیز نام دیگری با عنوان «خونین‌شهر» در ذهن‌ها تداعی می‌شود؛ نامی که روایت‌گر خون‌های بر زمین ریخته‌شده و حماسه‌هایی است که در آن شهر، در تاریخ این مرز و بوم ماندگار شد. «خونین‌شهر» را همه با شهیدانش می‌شناسند، صدها شهیدی که به‌همراه همرزمان خود، علی‌رغم امکانات کم، مقابل ارتش تا به دندان مسلح بعثی، مقاومتی جانانه کردند؛ اما در این میان، نام دو شهید والامقام، شاید بیشتر از نام شهیدان دیگر بر سر زبان‌ها جاری باشد، آن‌هم به‌دلیل این است که آن‌ها علی‌رغم سن کمی که داشتند، دفاع از خاک میهن را وظیفه خود دانسته و تا آخرین قطره خون خود ایستادند؛ شهیدان «محمدحسین فهمیده» و «بهنام محمدی».

شهید «بهنام محمدی»

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

شهید «بهنام محمدی» ۱۲ بهمن سال ۱۳۴۵ در «خرمشهر» متولد شد و ۲۸ مهر سال ۱۳۵۹ در «خونین‌شهر» به شهادت رسید؛ شجاعت این شهید والامقام علی‌رغم سن کمی که داشت، زبان‌زد رزمندگان و فرماندهانی است که در روز‌های ابتدایی جنگ در «خونین‌شهر» می‌جنگیدند.

مرحوم سرهنگ جانباز «علی قمری» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس، درباره فعالیت اطلاعاتی شهید «بهنام محمدی» و فریب بعثی‌ها توسط وی گفته است:

«بهنام محمدی نوجوان زبر و زرنگی بود که به او تعلیمات لازم را جهت کسب اطلاعات از دشمن داده بودم و به‌عنوان اطلاعات‌چی در خدمتم بود. یک‌روز به بهنام گفتم «برو پیش عراقی‌ها و بگو صدام کِی به خرمشهر می‌آید؟ مادرم یک گوسفند نذر کرده که هر وقت صدام آمد، زیر پایش قربانی کند؛ آن‌وقت آن‌ها دیگر با تو کاری نخواهند داشت. بعد به آن‌ها بگو که تعداد زیادی تانک از فلان مسیر در حال حرکتند و دارند به سمت شما می‌آیند»؛ می‌خواستم با استفاده از این ترفند، جلوی پیشروی دشمن گرفته شود تا نیروی کمکی برسد؛ که البته جلوی پیشروی دشمن گرفته شد، اما نیروی کمکی هیچ‌وقت نرسید». (بیشتر بخوانید)

شهید «بهنام محمدی» در یکی از مواردی که برای کسب اطلاعات به میان بعثی‌ها رفته بود، توسط آن‌ها به اسارت گرفته شد؛ اما با فریب سربازان بعثی، توانست از چنگال آن‌ها بگریزد. «سید عباس بحرالعلوم» از رزمندگان حاضر در مقاومت خرمشهر که به «سید عباس» مشهور است، در این‌باره گفته است:

«هنگامی که یک گردان تانک وارد میدان راه‌آهن شده بودند، به «بهنام» گفتم برو ببین تانک‌های عراقی که وارد میدان می‌شوند، در چه جایی مستقر شده و موضع می‌گیرند. «بهنام» گفت «عمو این‌ها اگه منو بگیرند اسیرم می‌کنند و…» بهش گفتم تو برو چون سن و سالت کمه باهات کاری ندارند، بهنام قبول کرد و جلو رفت، ما پشت مسجد راه‌آهن مستقر بودیم، بعد از نیم ساعت دیدم بهنام برگشته و صورتش قرمز شده، گفتم «بهنام و آن طرف چه خبر بود؟ چرا صورتت قرمز شده؟!» بهنام گفت: «عمو، عراقی‌ها جلوی مسجد میدان منو گرفتند و از من سوال کردند اینجا چه‌کار میکنی؟ منم بهشون گفتم که خونمون این‌جاست و اومدم دنبال خانوادم می‌گردم و توی همین حین نگاه کردم و دو سه تا از تانک‌های عراقی را دیدم که روبروی مسجد مستقر شدند، افسر عراقی بعد از شنیدن حرف‌های من دو تا سیلی به گوشم زد و رهایم کرد». خلاصه با اطلاعاتی که از بهنام گرفتم به همراه دو نفر از بچه‌ها از پشت وارد میدان شده و تانک‌ها را با گلوله آر.پی.جی مورد اصابت قرار دادیم».

«محسن راستانی» یکی دیگر از رزمندگان حاضر در مقاومت خرمشهر است که عکس معروف شهید «بهنام محمدی» – که سلاح «ژ-۳» در دست دارد – را وی از این شهید والامقام گرفته است. وی درباره روزهای ابتدایی جنگ تحمیلی گفته است (۱):

تجربه جنگ، یک تجربه سنگینی بود

«وقتی که جنگ شد، ما هیچ‌کدام تصور این را نداشتیم که در همچین مقطعی واقع شویم؛ اساساً آمادگی نداشتیم، نه از نظر آموزش، نه از نظر ذهنی. آدم‌هایی به‌عنوان «شهروند» بودیم که در سنین نوجوانی قرار داشته و مسئولیت چندانی هم نداشتیم؛ در واقع مانند یک بادکنک این‌طرف و آن طرف می‌پریدیم و شاد بودیم و از دنیا فوق‌العاده لذت می‌بردیم.

تجربه جنگ، برای همه ما در آن سن و سال، یک تجربه سنگینی بود؛ خصوصاً برای افرادی مثل ما که حدوداً ۱۹ یا ۲۰ سال سن داشتیم و یک شخصیتی مانند «بهنام» که ۱۱ سال داشت. تصور کنید که آن صحنه‌ها وقتی برای من آن‌قدر حجیم و سنگین بود، برای کسی مانند «بهنام» چگونه بود!

شهری که یک‌زمان در کوچه‌های آن بستنی می‌خوردیم، سوت می‌زدیم، دوچرخه سواری می‌کردیم، عشق می‌کردیم، می‌خندیدیم، می‌دویدیم؛ اما با شروع جنگ، به یک‌باره باید در همان کوچه‌ها و خیابان‌ها، یک حس دیگری بین ما رد و بدل می‌شد که خیلی عجیب و غریب بود! گاهی اوقات مانند یک انسانی که خوابش برده و متوجه نیست، یک‌باره انفجار یا خبر شهادت یکی از دوستانت، تو را به خودت می‌آورد».

محسن راستانی

«محسن راستانی» همچنین درباره حضور شهید «بهنام محمدی» در مقاومت خرمشهر گفته است: «اوایل شاید برای افرادی مانند «بهنام»، جنگ یک بازی یا شیطنت بود؛ اما وقتی روز‌ها سپری می‌شد و آدم‌ها در کنارش بر زمین می‌افتادند و وی به آن‌ها کمک می‌کرد، متوجه می‌شد که دارد یک واقعیتی اتفاق می‌افتد و خودش هم جزو آن واقعیت است.

گاهی‌اوقات حرکاتی را از یک کودک می‌بینیم که برای عقل ما بزرگ‌سال‌ها یک‌مقدار غیر عادی به‌نظر می‌رسد؛ اما، چون در آن سن و سال اتفاق افتاده است، آن را عادی می‌پنداریم و با شرایط سنی او مناسب می‌دانیم؛ مگر می‌شود که آدم‌هایی در کنار او کشته شوند، اما احساس کند که در یک بازی قرار دارد؟ مانند کیفی که در اسلحه در دست گرفتن می‌کند، مثل این‌که بازیگر یک فیلم سینمایی شده است. ما متوجه این حقیقت نیستیم که کودکان در دریافت حقایق، افراد پرداخت‌کننده‌ای مانند ما نیستند؛ بلکه بدون، چون و چرا آن‌ها را دریافت می‌کنند.

یادم می‌آید که «سیدصالح موسوی» یک دوربینی را به من داد و گفت که «از بچه‌ها عکس بگیر، این بچه‌ها ممکن است دقایقی بعد به شهادت برسند، خوب است که عکسی از آن‌ها ثبت شود»، من هم واقعا با دوربین بلد نبودم کار کنم. جالب بود که تنها لبخند آن دوران بچه‌ها، همان لبخند‌هایی بود که در مقابل دوربین من شکل می‌دادند».

نگاه می‌کردم که بهنام دارد می‌رود

«محسن راستانی» ماجرای شهادت «بهنام محمدی» را این‌گونه روایت کرده است: از یک جاده فرعی بود که ما داشتیم برمی‌گشتیم، انگار یک وانت از کنار ما رد شد و چراغ و بوق زد. برگشتیم کنار همدیگر و دیدیم که برادر «بهنام» است. من پیاده شدم و او به من گفت که «محسن تو از بهنام عکسی گرفتی؟»، وقتی کسی از من سوال می‌کرد که تو عکس فلانی را گرفتی، دلم می‌ریخت و متوجه می‌شدم که اتفاقی افتاده است؛ چون در شرایط عادی کسی این سوال را نمی‌کرد. بعد من با آرامی و البته بهت‌زده به او گفتم: «مگر چه شده؟ مگر بهنام طوری شده؟»، گفت: «آره!»، گفتم: «کجاست؟»، گفت: «همین‌جا».

دیده بودم که در وانت یگ گونی وجود دارد که روی آن یخ ریخته‌اند، فکر کردم که دارند برای جایی یخ می‌برند؛ غافل از این‌که «بهنام» آن زیر خوابیده است. دیگر جدا شدیم و من یادم می‌آید که از پشت پنجره ماشین نگاه می‌کردم که «بهنام» دارد می‌رود و ما زیر خمپاره‌ها داشتیم برمی‌گشتیم به خرمشهر.

در تنهایی خودم فکر می‌کنم که چه سعادت، بزرگی و موهبتی است که یک نفر در سن ۱۱ سالگی همه‌چیز را کامل و تمام می‌کند. امروز من ۵۲ سال دارم و از آن سال‌ها خیلی می‌گذرد؛ ما داریم ادامه می‌دهیم و هم یک حسرتی در آن هست و هم یک گمگشتگی در آن وجود دارد که بالاخره ما برای چه هستیم؟ در شرایطی که او بازی را می‌برد، ما بازی را باخته‌ایم!

«سیدصالح موسوی» کسی است که به‌همراه «بهنام محمدی»، ۲۸ مهر سال ۱۳۵۹ تیر می‌خورند؛ «بهنام محمدی» شهید می‌شود و «سیدصالح» از شدت جراحت از هوش می‌رود. وی درباره نحوه آشنایی خود با شهید «بهنام محمدی» گفته است (۲): در سن نوجوانی که بودم، برادر بزرگترم برای تمرین کُشتی به «خانه جوانان» نزدیک میدان «راه‌آهن» می‌رفت؛ بنابراین من هم کم‌کم رفتم آن‌جا و جذب کُشتی شدم و بعد از مدرسه می‌رفتم برای تمرین. در محله‌ای که «بهنام» در آن ساکن بود، چند خانواده بودند که بزرگتر‌های آن‌ها قبل از ما اهل کشتی و ورزش بودند؛ بنابراین کوچک‌ترهای‌شان هم به تبعیت از آن‌ها، آمده بودند سمت کُشتی. یک مدتی دیدیم که یک پسر نوجوانی – که در حقیقت کودک بود – بین آن‌ها به تمرین می‌آید و بعد هم رفتار‌ها و شیطنت‌های بچه‌گانه‌ای از او سر می‌زد که جلب توجه می‌کرد و برای خودش شیرین‌کاری‌هایی داشت. فکر می‌کنم که اختلاف سنی من و «بهنام»، چهار سال و نیم بود.

سیدصالح موسوی

بچه تخس با کی بودی؟

«سیدصالح موسوی» حضور شهید «بهنام محمدی» در مقاومت خرمشهر را نیز این‌گونه روایت کرده است: وقتی که جنگ به‌صورت رسمی آغاز شد، همه‌جای شهر را زده بودند. دلتنگ و نگران همه بچه‌ها بودیم؛ بنابراین رفتیم به سپاه خرمشهر، وقتی رسیدیم، دیدیم که درِ محل سپاه خرمشهر کاملاً باز است و درِ دژبانی آن هم باز است و تعدادی از افراد در پیاده‌رو مقابل آن جمع شده‌اند. قیافه یکی از این افراد به نظر من آشنا آمد؛ خیلی درگیر کار بود و «وَرجه وورجه» می‌کرد. برای من جلب توجه کرد، یک کمی که نزدیک‌تر شدم و خوب که به چهره او نگاه کردم، دیدم «بهنام» است. هیچی به خودش نگفتم، بلند شدم و به «رضا» گفتم که «این را می‌شناسی؟»، گفت: «نه این کیه؟»، گفتم: «این بهنام است، از آن بچه تخس‌هاست، حواست به او باشد که آدم کار درستی است»، وقتی این حرف را زدم، شنید و بلند شد و گفت: «بچه تخس با کی بودی؟»، گفتم: «با تو!»، گفت: «خودت تخسی، برای چی به من گفتی تخس؟ دارم این‌جا فانوس می‌چینم، مگر چه‌کار کردم؟»، رفتم جلو و گفتم که «تو من را نشناختی؟»، گفت: «هرکه می‌خواهی باش!»، گفتم: «نه! یک مقدار من را نگاه کن، ببینم من را می‌شناسی؟»، ساکت شد، آمد جلو و یک‌مقداری نگاهم کرد و به یک‌باره گفت: «کاکا صالح تویی؟»، من را شناخت، پرید بغلم و گفت: «کاکا کجا بودی؟ قربونت برم، نگاه کن دارم کار می‌کنم، کمک می‌کنم، خوبه؟» گفتم: «آره دستت درد نکنه، کارت را انجام بده!». کفت: «نه! من را با خودت ببر به جبهه، اسلحه به من می‌دهی؟ نارنجک به من بده!».

لحظه‌ها برای ما همانند یک سال بود

«بهنام» را دیگر من به آن صورت ندیدم تا روز دهم؛ روز دهم، روز سختی بود؛ روزی بود که ارتش بعث عراق عزم خود جزم کرده و تمام امکانات زرهی، آتش‌بار توپخانه‌ای و خمپاره‌ها را به کار گرفته و نفرات ورزیده در نیرو‌های مخصوص خود را جمع کرده و از سمت «پل نو» به شهر یورش برده بود. آن‌روز چنان آتشی بر سر ما ریختند که هیچ‌چیزی حتی فولاد و بتن هم جلودار آن نبود. زمین را شخم می‌زدند و آسمان از گلوله‌های تانک و کالیبر قرمز شده بود. به یک‌باره حال عجیبی به من دست داد؛ پیراهن فرم سپاه را از تن خود درآوردم و بوسیدم و گذاشتم کنار و با نیم‌تنه برهنه، به میدان رفتم، آن لحظه هیچ‌کدام، دیگر خودمان را نبودیم و لحظه‌ها برای ما همانند یک سال بود. بلند شدم از میدان رفتم کنار دیواره مسجد، درحالی که عطش تمام وجودم را گرفته، گوش‌هایم کیپ و حلقم هم خشک شده بود و صدایم هم درست درنمی‌آمد. داشتم نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم که چه‌کار کنم تا یک تانک [که داشت می‌آمد]از حرکت بایستد. یک‌باره دیدم که یک کسی از آن‌طرف بلوار وسط این آتش‌ها دارد می‌دوَد و از لابه‌لای آتش‌ها رد می‌شود. من تعجب کردم که او چگونه زنده ماند! دیدم که دارد می‌آید سمت من، وقتی وسط بلوار رسید، دیدم که «بهنام» است. گفتم «بهنام کجا داری می‌آیی؟ نیا باباجان، مگر آتش را نمی‌بینی؟» گفت: «کاکا، برایت آب آورده‌ام!».

کاکا، آب می‌خوری؟

شرایط به‌گونه‌ای بود که آدم‌های بزرگ هم جرأت نمی‌کردند تا سر خود را بالا بیاورند و من هم در جای بدی قرار داشتم، گفتم «بهنام، عزیزم، چرا آمدی این‌جا، مگر این همه آتش و گلوله را نمی‌بینی؟ این‌جا نمان!». گفت: «کاکا، آب می‌خوری تا تشنگی‌ات برطرف شود؟ آب بخور ناراحت نشو!»، وقتی من آب را خوردم، انگار که زنده شدم.

«مهدی» سه‌بار «بهنام» را [از صحنه جنگ] بُرد؛ اما فرار کرد و دوباره آمد! اصلاً این‌گونه نبود که ما دوست داشته باشیم «بهنام» در صحنه درگیری حضور داشته باشد؛ بلکه خودش می‌خواست. شوخی نبود! من و شما کنار هم بودیم؛ اما دو دقیقه بعد ممکن بود که من نباشم یا شما نباشی!

به یاد «بهنام» زیباترین چهره کودک

[از غم و غصه] نشسته بودم کنار دیوار، «بهنام» آمد و به من گفت: «کاکا، صالح چه شده؟ عزیزم چرا ناراحتی؟» دوتا دست‌هایم را از مقابل صورت پایین آورد و دست کرد در جیب خود و یک مقدار پول خرد ریخت در دستان من. گفت «کاکا، این پول‌ها برای خودت، ناراحت نباش! غصه نخور!». «محسن» یک تعبیر زیبایی داشت؛ سال ۵۹ یا ۶۰، برای من پشت یک عکس، به یادگار نوشته بود: «تقدیم به صالی (صالح) و به یاد «بهنام» زیباترین چهره کودک».

در آن شب‌ها، «بهنام» آمد و سر خود را گذاشت روی بازوی من و گفت: «خیلی دلم برای بچه‌هایی که شهید می‌شوند، تنگ می‌شود و روی دوش خود، احساس سنگینی می‌کنم»، من هم همین‌طور بغض خود را کنترل می‌کردم. خاطرم هست که «محسن راستانی» از بچه‌ها عکس می‌گرفت و آن عکسی که از «بهنام» با اسلحه «ژ-۳» وجود دارد را هم او گرفت و خیلی هم فیلم گرفت.

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

روز آخر…

«سیدصالح موسوی» درباره نحوه شهادت «بهنام محمدی» گفته است: روز ۲۸ مهر بود؛ آن‌روز گیر داده بود تا عصبانی‌ام کند و من به او بگویم که «سوار شو تا به خط مقدم برویم»؛ بنابراین آن‌روز از عمد به او گفتم که «اصلا حق نداری امروز به خط مقدم بیایی، آمدی دمار از روزگارت درمی‌آورم و می‌فرستمت بروی اهواز»؛ اما با گریه ماند. همین‌طور که بچه‌ها داشتند مهمات را خالی می‌کردند و هماهنگ می‌کردیم که به دل عراقی‌ها بزنیم، به یک‌باره دیدم که یکی از پشت سرم گفت: «کاکا، کاکا، صالی (صالح)»، برگشتم دیدم که «بهنام» است. اعصابم خراب شد و گفتم «مگر نگفتم که نیا این‌جا بچه! این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ چرا نمی‌گذاری تا ما کارمان را انجام دهیم».

گفتم «بهنام تو امانتی، نباید برای تو اتفاقی بیافتد. مگر نگفتم که نیا، چرا آمدی؟» دیدم اشک در چشمانش جمع شد و دست کرد در جیب خود و گفت: «کاکا من رفتم پیش بچه‌های تکاور نیروی دریایی، کمپوت بردم و گفتم که یک جوراب بدهید، می‌خواهم ببرم برای کاکا صالی (صالح)، تو با ما این‌جوری می‌کنی؟». دست کرد در جیب خود و یک جوراب سفید درآورد. گفتم: «بهنام! ما الان جوراب سفید پای‌مان می‌کنیم، اصلا این‌جا جای جوراب پا کردن است». گفت: «چه‌کار کنم کاکا! دوست داشتم برایت یک جوراب بیاورم، پایت زخم شده، داری اذیت می‌شوی!». گفتم: «این جوراب را پیش خودت نگه دار و بشین این‌جا تا ما کار خودمان را انجام دهیم، وقتی به سلامت برگشتیم، چشم، جوراب را هم می‌گیرم».

انگار با حالت پلک‌هایش با من حرف می‌زد

بعدازظهر ۲۸ مهر، وقتی داشتیم برنامه‌ریزی می‌کردیم که برویم و بزنیم به دل عراقی‌ها؛ همین‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم، یک‌باره رفتیم تو هوا، همین‌طوری که داشتم بچه‌هایی که ترکش خورده بودند را نگاه می‌کردم، بعد از ۱۰ یا ۱۵ متر که رفتم، یک‌باره با صورت خوردم زمین، تازه دیدم که پا‌های خودم هم ترکش خورده است و دیگر نمی‌توانم راه بروم. گریه‌ام گرفت و گفتم که «خدایا این همه شهید، این همه سختی، آخرش این‌طوری شد؟». آمدم پایین‌تر و دیدم که بهنام در بغل یکی از بچه‌هاست و دیگر چشم‌های قشنگ او بسته شده است و صدای زیبای او را دیگر من نمی‌شونم. موهایش ریخته بود روی صورتش و ترکشی به سینه‌اش اصابت کرده است. شوکه شدم و گفتم «بهنام، چشم‌هایت را باز کن، کاکا صالی آمده، حرف بزن، چه‌کار کردی با ما، چه‌شد کاکا»؛ چهره‌اش حالت خاصی داشت، انگار با حالت پلک‌هایش با من حرف می‌زد. دیگر «بهنام» را ندیدم، نه سر خاک او رفتم و نه در تشییع جنازه‌اش بودم.

منابع:

(۱) مستند «بهنام ۳۰ سال بعد»(۲) مستند «بهنام ۳۰ سال بعد»

انتهای پیام/ 113


ایران چطور


ایران چطور

در این پست برای شما عزیزان تحقیق با مضمون زندگینامه شهید بهنام محمدی آماده کرده ایم که امیدواریم بتوانیم گوشه ای از زندگی گهربار این شهید والامقام را به قلم بکشیم. با ایران چطور همراه باشید.

بهنام در 12 بهمن سال 54 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد. او ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سر و زبان دار.نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی اش به قلب دشمن می زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه ای از دست آنان می گریخت.

این صفحه را از طریق دکمه واتساپ برای دوستانتان ارسال کنید

برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.

عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می کرد که به سختی می توانست راه برود.علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه ها می خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.

بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.

آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام می‌داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می‌کرد که به سختی این سو وآن سو می‌رفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه می‌داد و تلاش بی‌امان و بی‌وقفه‌اش عرصه را بردشمن تنگ می کرد. بهنام محمدی نوجوان ‪ ۱۳ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید مادر بهنام در بیان خاطره‌ای ازاین شهید آورده‌است: ” هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ‪ ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ‪ ۱۲سالگی به من می‌گفت “می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده” ” بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه می‌کنی؟

بهنام محمدی زندگینامه بهنام محمدی زندگینامه شهید بهنام محمدی داستان زندگی شهید بهنام محمدی

 

نرخ ارز مبادله ای

قیمت طلا

قیمت سکه

قیمت خودرو

نام:بهنام محمدی

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

متولد:۱۲ بهمن ۱۳۴۵

زادگاه:خرمشهر

شهادت:۲۸ مهر ۱۳۵۹

ملیت:ایرانی

محل دفن:  تکه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان

بهنام محمدی در خرمشهر در منزل پدر بزرگش دیده به جهان گشود. اندام وی ریزه و استخوانی بود ولی در عین حال فرز، زرنگ، سربه هوا و سرزبان دار بود.

شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر در شهریور ماه ۱۳۵۹ قوت گرفته بود. خیلی ها در حال خارج شدن از شهر بودند. کسی حتی در تصورش نمی گنجید که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد ولی واقعاً جنگ شروع شده بود. بهنام محمدی که در این زمان ، ۱۳ ساله بود، تصمیم گرفت بماند و با جنگیدن به مردم کمک کند. او در زمان بمباران، میدوید و به مجروحین کمک میکرد. وی با همان جسم کوچک و روح بزرگ و دل دریایی اش به قلب دشمن میزد و خود را با وجود مخالفت فرماندهان، به صف اول نبرد می رساند تا به دفاع از شهر و دیار خود بپردازد. بهنام محمدی چندین مرتبه توسط دشمن به اسیری گرفته شد؛ ولی هر بار با روشی متفاوت از دست دشمن فرار میکرد. برای این که عراقی ها را فریب بدهد گریه میکرد و می گفت:” من به دنبال مادرم می گردم او را گمش کردم” در واقع او با استفاده از توان و جسارتش موفق شد از موقعیت دشمن، اطلاعات ارزشمندی را کسب کند و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.

عراقی ها که باورشان نمیشد این نوجوان ۱۳ ساله تصمیم دارد مواضع، تجهیزات و نفرات آن ها را بشناسد، او را رها می کردند. او یک بار برای شناسایی رفته بود که عراقی ها او را گرفتند و چند سیلی محکم به او زدند. روی صورت بهنام محمدی، جای دست سنگین مامور عراقی مانده بود. وقتی که برگشت دستش روی سرخی صورتش بود و حرف نمیزد فقط به بچه ها اشاره نمود که عراقی ها کجایند و بچه ها راه می افتادند. در واقع این نوجوان ۱۳- ۱۲ ساله از ۳۱ شهریور ماه تا ۲۸ مهر ۵۹ در تمام روزهای مقاومت در خرمشهر ماند.

یکی از بچه ها درباره ی شجاعت بهنام محمدی در تعویض پرچم ها این طور گفت:بهنام محمدی در یک روز، بالای یکی از ساختمان های بلند خرمشهر، پرچم عراق را دید و خودش را بطور نامحسوسی به ساختمان رساند و پرچم ایران را به دور از چشم بعثی ها جایگزین پرچم عراق کرد؛ دیدن پرچم ایران بر فراز آن قسمت اشغال شده خرمشهر در بچه ها روحیه مضاعفی را بوجود آورده بود و جالب تر این بود که عراقی ها تا ۱۸ آبان، این مسأله را نفهمیده بودند.

بهنام محمدی بعد از این که پرچم را عوض کرد نزد ما آمد؛ دست او به خاطر ضخامت طناب در زمان تعویض پرچم و سرعتش در پائین کشیدن پرچم عراق و بالا بردن پرچم ایران، مجروح شده بود. گروهبان مقدم، باندی را از کوله اش بیرون آورد تا دست بهنام را پانسمان کند، ولی بهنام قبول نمیکرد و به دور من میدوید، مقدم هم چنان به دنبال او میدوید؛ از بهنام پرسیدم« چرا اجازه نمی دهی تا پانسمانت را ببندد که زخمت عفونت نکند» ؛ بهنام در جواب من گفت« باند را برای سربازانی بگذارید که تیر می خورند و مادرشان را از دست داده اند. هر کار کردیم این نوجوان ۱۳ ساله نگذاشت دستش را پانسمان کنیم؛ بهنام یک مشت خاک روی دست مجروحش ریخت و رفت.

مادر بهنام محمدی، خاطره ای را از این پسرش تعریف کرد:بهنام در زمان شروع جنگ تحمیلی سیزده سال و هشت ماه داشت، وی اولین فرزند من بود. وقتی که دوازده ساله بود به من می گفت:” می خواهم کاری کنم تا سرتاسر ایران در آینده از من یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم.” اولین شعاری که به ذهن بهنام خطور میکرد و در دوران انقلاب، آنرا با اسپری روی دیوار می نوشت، به این شرح بود:« یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم». همیشه هم شاهش را وارونه می نوشت. پدرش بارها به او گفت که بهنام نرو، سربازها تو را میگیرند ولی بهنام اصلاً توجه نمی کرد. او با پخش اعلامیه و نوشتن شعار در تظاهرات شرکت می کرد. گاهی هم با تیر و کمان به سربازهای شاه حمله میکرد. من، وی را به مدرسه نبردم، به این علت که پدرش نمی داد. به این ترتیب او را بهمراه برادرش به تعمیرگاه سپاه فرستادم تا کاری را یاد بگیرد.

بهنام محمدی یک روز گفت:مادر دلم می خواهد پیش امام حسین( ع) بروم و بدانم که چطور او را به شهادت رسانده اند! در یک روز دیگر، کاغذی را به من نشان داد که در آن راجع به غسل شهادت نوشته شده بود. به آرامی گفت:مادر مرا غسل شهادت بده! به این علت که می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، این جا نمان چون می ترسم عراقی ها تو را با خودشان ببرند.

بهنام محمدی به امام خمینی( ره) علاقه عجیبی داشت، آنقدر که سفارش كرده بود:از بچه ها درخواست میکنم كه نگذارند امام تنها بماند و خدای ناكرده او احساس تنهایی كند.

بهنام محمدی در وصیت نامه ی خود، چنین نوشته بود:بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم ولی به ما خیانت می شود. من می خواهم وصیت کنم، چون هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادرها اینست که بچه هایشان را لوس و ننر نکنند. از بچه ها تقاضا دارم که امام را تنها نگذارند و همواره به یاد خدا باشند و به او توکل کنند. پدر و مادرها هم فرزندانشان را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا تربیت کنند.

شهید بهنام محمدی بعنوان الگوی قهرمان برای نوجوانان، از دوره بیست و پنجم جشنواره و به ابتکار سیداحمدمیرعلایی تهیه کننده سینما، مدیر عامل وقت بنیاد سینمایی فارابی و دبیر وقت جشنواره فیلم کودک، تبدیل به یکی از محورهای مهم جشنواره گردید.

وقتی که جنگ شدت گرفت و حلقه محاصره خرمشهر تنگ تر شد، خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. در خیابان آرش، درگیری شده بود مثل همیشه بهنام محمدی در این درگیری حضور یافت ولی نارحتی بچه ها دیگر مؤثر نبود زیرا او کار خودش را می کرد. اوضاع در کنار مدرسه امیر معزی( شهید آلبو غبیش) خیلی سخت شده بود. در این هنگام بچه ها بطور ناگهانی متوجه شدند که بهنام در یک گوشه افتاده است و خون از سر و سینه اش می جوشد. پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق در خون شده بود و شیر بچه دلاور خوزستانی چند روز پیش از سقوط خرمشهر در تاریخ ۲۸/مهر/۱۳۵۹ به شهادت رسید. محل دفن وی در تکه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان بود. طی یک مراسم باشکوه در سال ۱۳۸۹ مزار مطهر این شهید بزرگ با حضور مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان، در ورودی شهر مسجد سلیمان به قطعه شهدای گمنام انتقال یافت. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

گردآوری: بخش بیوگرافی سرپوش

کاربر مهمان

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

۱۴۰۰/۱۱/۶ – ۲۱:۱۹

Permalink

نیکان مهدی پور

۱۴۰۰/۱۱/۷ – ۲۲:۰۶

Permalink

ناشناس

۱۴۰۰/۱۱/۶ – ۱۲:۰۰

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۶ – ۲۱:۲۱

Permalink

فاطمه مطوری

۱۴۰۰/۱۱/۵ – ۲۳:۵۵

Permalink

حسین صالحی

۱۴۰۰/۱۱/۵ – ۲۲:۵۰

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۶ – ۱۳:۳۰

Permalink

.

۱۴۰۰/۱۱/۵ – ۱۴:۳۰

Permalink

دنمم

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۲۱:۴۲

Permalink

محمد مهدی جوهری

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۴:۵۱

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۳:۴۸

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۵ – ۲۱:۱۲

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۶ – ۱۶:۱۰

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۳:۰۹

Permalink

آرشا فصاحت

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۲۲:۵۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۱۴:۰۰

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۲۳:۲۱

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۱۸:۰۲

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۲ – ۱۵:۵۳

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۶:۲۰

Permalink

راحیل فاطمی پور

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۲۰:۲۶

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۲۲:۳۵

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۹:۱۸

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۱ – ۱۹:۳۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۴ – ۱۷:۴۸

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۱ – ۱۱:۴۶

Permalink

بتوچه

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۱۶:۰۰

Permalink

سهیل امیری

۱۴۰۰/۱۰/۳۰ – ۱۳:۲۲

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۱ – ۱۸:۲۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۲ – ۱۹:۴۸

Permalink

حمیدرضا نوروزی

۱۴۰۰/۱۰/۲۹ – ۹:۱۱

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۳۰ – ۱۵:۵۷

Permalink

ترنم کاشانی

۱۴۰۰/۱۰/۲۸ – ۲۱:۵۲

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۳ – ۱۱:۲۸

Permalink

حسنا دستانی

۱۴۰۰/۱۰/۲۸ – ۲۰:۴۹

Permalink

مبین مرشدزاده

۱۴۰۰/۱۰/۲۸ – ۱۸:۲۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۲ – ۲۱:۲۱

Permalink

فولادی

۱۴۰۰/۱۰/۲۸ – ۱۴:۳۴

Permalink

رقیه رباطی

۱۴۰۰/۱۰/۲۷ – ۲۳:۰۷

Permalink

الناز رنجبران

۱۴۰۰/۱۰/۲۷ – ۱۷:۴۳

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۶ – ۱۸:۱۰

Permalink

زهرا خلیلی

۱۴۰۰/۱۰/۲۶ – ۱۶:۲۶

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۳۰ – ۱۲:۳۶

Permalink

sara

۱۴۰۰/۱۰/۲۶ – ۱۴:۰۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۱/۲ – ۱۷:۲۷

Permalink

نرگس‌درویشی

۱۴۰۰/۱۰/۲۶ – ۱۲:۴۳

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۹:۵۸

Permalink

النا عبداللهی

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۸:۵۹

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۸ – ۲۱:۵۱

Permalink

زهرا اسداللهی

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۵:۴۲

Permalink

اسماعیل زینبی

۱۴۰۰/۱۰/۲۷ – ۲۲:۰۶

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۳ – ۱۹:۵۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۱ – ۱۹:۵۹

Permalink

عارفه جعفری

۱۴۰۰/۱۰/۲۱ – ۱۳:۱۵

Permalink

Mehrabrh

۱۴۰۰/۱۰/۲۱ – ۱:۲۵

Permalink

آیدا فولادی

۱۴۰۰/۱۰/۱۹ – ۱۶:۱۱

Permalink

زهرا اسداللهی

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۵:۴۳

Permalink

من

۱۴۰۰/۱۰/۱۸ – ۲۳:۱۲

Permalink

…..y

۱۴۰۰/۱۰/۱۸ – ۱۳:۴۶

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۵:۴۳

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۱۳ – ۱۸:۵۲

Permalink

زهرا اسداللهی

۱۴۰۰/۱۰/۲۵ – ۱۵:۴۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۱۶ – ۲۲:۴۷

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۴ – ۱۷:۵۱

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۱۷ – ۱۵:۰۴

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۲۱ – ۱۱:۱۲

Permalink

نم

۱۴۰۰/۱۰/۳ – ۲۰:۱۶

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۴ – ۱۷:۵۱

Permalink

کاربر مهمان

۱۴۰۰/۱۰/۷ – ۲۲:۴۸

Permalink

لیلا جهانگیری بابادی

۱۴۰۰/۸/۱۳ – ۱۱:۱۹

Permalink

نرگس اکبری

۱۴۰۰/۱۰/۱۸ – ۱۶:۳۴

Permalink

زاده:۲۰ بهمن ۱۳۵۸

زادگاه:احمدسرگوراب گیلان

ملیت:ایرانی

پیشه:خواننده

فارغ التحصیل:لیسانس رشته شعر و آهنگ

زاده:سال ۹۰۰ پیش از میلاد

زادگاه:احتمالا تیشبه

درگذشت:سال۸۴۹ پیش از میلاد

معجزات:زنده گرداندن مردگان، پایین آوردن آتش از آسمان و ورود به بهشت پیش از مرگ

ستایش شده در:یهودیت، مسیحیت، اسلام

زاده:۱۳۴۴ بیرجند

زادگااه:بیرجند

ملیت:ایرانی

حزب سیاسی:مستقل

غلامحسین اسماعیلی در شهر بیرجند در سال ۱۳۴۴ دیده به جهان گشود. پدر او که در حال حاضر در قید حیات نیست؛ در حوزه ی کشاورزی فعالیت داشت و در دروس حوزه به صورت مقدماتی تحصیل کرده بود و به عنوان روحانی محل شناخته میشد. وی دارای سه برادر میباشد که یکی از آن ها درگذشته است.

تاریخ تولد:۲۹ فروردین ۱۳۵۵

محل تولد:تهران

پیشه:بازیگر سینما و تلوزیون، کارگردان، تهیه کننده، نویسنده

سالهای فعالیت:۱۳۸۷- تاکنون

همسر:ندا صارمی منفرد

زاده:نیمه اول سده سوم هجری قمری

زادگاه:نیریز، شهری کوچک در جنوب شیراز فعلی

پیشه:ریاضی دان و اخترشناس ایرانی

ملیت:ایرانی

وفات:۳۱۰ هجری

نام خانوادگی:قدوسی

زاده:۱۳۵۶

زادگاه:ارومیه

تحصیلات:مدرک کارشناسی مهندسی صنایع و کارشناسی ارشد مدیریت

سمت:عضو دپارتمان اقتصاد دانشگاه( موسسه) تکنولوژی استیونس

زاده:۶۳۶ هجری

زادگاه:تبریز

درگذشته:صفر ۷۱۴

سمت:شاعر پارسی سرا و تاتی سرای( آذری سرای)

سده:هشتم هجری

متولد:۱۲ اسفند ۱۳۷۰

زادگاه: مشهد

پیشه: بازیکن فوتبال

پست: مدافع میانی/ دفاع چپ

مدرک تحصیلی: کارشناسی ارشد

قد: ۱۹۲ سانتیمتر

نام خانوادگی:مصفا

تاریخ تولد:۱۱/۹/۱۳۴۵

فعالیت:در بخش های کارگردان، دستیار کارگردان، نویسنده، بازیگر، تهیه کننده.

مدرک تحصیلی:فارغ التحصیل عمران

نام همسر:لیلا حاتمی

:))))))))))))))

اعلام شود یعنی دوباره حرف و داستان .باید عمل شود .

حالابشودیانشودبه شماچه

فعلا عجله نکن و صبور باش تا ببینیم نتیجه چی میشه اظهار این نظرها فعلاً زوده

هم سن بابای منی هنوز ازدواج نکردی؟

نام و نام خانوادگی: بهنام محمدیمتولد: 12 بهمن 1345شهادت: 28 مهر 1359

خلاصه ای از زندگینامه شهید بهنام محمدی:بهنام در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌ دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد. هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان می گریخت.

برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.

عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد، رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی، عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود. علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.

با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 1359/7/28 پر کشید.نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال 1389 طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجد سلیمان انتقال یافت.

بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد.

با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام است که به خلق تفکر و فرهنگی غنی منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایداری » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. 

بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود. من می خواهم وصیت کنم، هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید. از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند. به خدا توکل کنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید. 

در صورت نیاز به مشاوره یا تبلیغات با شماره تلفن زیر تماس بگیرید02144704941

محتوا و مقالات پروفایل عمومی آسمونی توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، و بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

1 روز پیش

بدک نیست کاش یکم کم طولانی بود????????????❄

2 روز پیش

من برای کلاسم میخواستم ممنون????

4 روز پیش

خوبه برای تحقیق

1 هفته پیش

عالیه????

1 ماه پیش

چه خوب تو وصیت نامش نوشته بچه هاتونو لوس و ننر بار نیارین ????متاسفانه الان به جای پیدا کردن جایگاه والا نزد خدا به دنبال شاخ بودن تو فضای مجازین خلیااااااا????????????

2 سال پیش

خوشحالم که پسرم شهید شده چون از دستش راحت شدم ههههههههههههههههههههههههههههههههههه

4 روز پیش

واقعا وقتی پسر تون شهید شر ناراحت شدین یا اصلا مادر شهید بهنام محمدی نیستین؟

2 سال پیش

عالی

2 سال پیش

مرسی از نظرتون از صحبت هایم مادرشهید بهنام محمدی

2 سال پیش

سلام من یسنا هستم از کرمان زنگ میزنم من عمو 18سله بود که رفت جنگ و شهید شدو کاشکی منم همراهشون شهید بشم

3 سال پیش

تشکر از پورتال آسمونی که زندگینامه شهدا را در اختیار مردم قرار می دهند.

3 سال پیش

عالی بود من کلاس نهم ام برا امادگی دفاعی نوشتم

3 سال پیش

عاااااالی برای تحقیق دفاعی

3 سال پیش

خیلی عالی بود عالی و جالب

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

3 سال پیش

حرفی ندارم فقط عاووولی

3 سال پیش

عالی بود

3 سال پیش

روحت شادسرداربهنام محمدی بنازمت لرباغیرت

3 سال پیش

خیلی عالی بود عالی و جالب

3 سال پیش

خیلی عالی بود

3 سال پیش

برای انشا خیلی بده خخخخخ
ولی برای در رفتن از دست معلم خیلی خوبه
لایک کنین???????????????????????????????

3 سال پیش

باش اوسده
این متن فوق العادس شما مخت عیب داره

3 سال پیش

واقعا متشکرم

3 سال پیش

خوب نبود

2 سال پیش

بیشعورا هههههههههه

3 سال پیش

خوب بود و هر چی نگاه میکنم نمیدونم کجاش زیاده.زندگینامه به این کوتاهی .2باخط که نمیشه زندگینامه نوشت.باز هم تشکر

3 سال پیش

عالی حرف نداره

واقعا شهید بزرگی بود

4 سال پیش

برا تحقیق خیلی هم خوبه

3 سال پیش

باشماموافقم

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید


ارسال

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به شرکت درگاه داده آسمان می باشد، باز نشر مطالب با ذکر منبع و لینک آسمونی Asemooni.com مجاز است

بهنام محمدی این شهید نوجوان ۱۳ ساله که در «اوج بصیرت و دشمن شناسی» در روزهای اول جنگ و در حالیکه خیلی ها با «استراتژی زمین بدهیم و زمان بگیریم» هر روز اجازه می دادند دشمن در خاک وطن پیشروی کند، تنها راه را «ایستادن پای حرف امام خود» و «مقاومت بر سر آرمانهای انقلاب» و «مقابله با دشمن» می دید و بر سر این راه خونش هم بر زمین ریخت.

متولد : 12 بهمن 1345

شهادت : 28 مهر 1359

زندگی :

بهنام در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی اش به قلب دشمن می زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه ای از دست آنان می گریخت.

برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.

عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می کرد که به سختی می توانست راه برود.علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه ها می خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.

بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.

آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام می‌داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می‌کرد که به سختی این سو وآن سو می‌رفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه می‌داد و تلاش بی‌امان و بی‌وقفه‌اش عرصه را بردشمن تنگ می کرد. بهنام محمدی نوجوان ‪ ۱۳ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید مادر بهنام در بیان خاطره‌ای ازاین شهید آورده‌است: ” هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ‪ ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ‪ ۱۲سالگی به من می‌گفت “می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده” ” بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه می‌کنی؟

* شجاعت بهنام در تعویض پرچم‌ها

یک روز بهنام وقتی که پرچم عراق را بالای یکی از ساختمان‌های بلند خرمشهر می‌بیند، به‌طور نامحسوسی خود را به ساختمان رسانده و به دور از چشم بعثی‌ها پرچم ایران را جایگزین پرچم عراق می‌کند؛ واقعا دیدن پرچم ایران بر فراز آن قسمت اشغال شده‌ خرمشهر روحیه مضاعفی را در بچه‌ها ایجاد کرده بود، و جالب‌تر اینکه عراقی‌ها  تا ۱۸ آبان متوجه این موضوع نشده بودند.

بهنام بعد از تعویض پرچم نزد ما آمده بود؛ دست او هنگام تعویض پرچم به دلیل ضخامت طناب، و سرعتی که در پایین کشیدن پرچم عراق و بالا بردن پرچم کشورمان داشت، مجروح شده بود. به گروهبان مقدم گفتم باند بیاورد و دست بهنام را پانسمان کند، مقدم باند را از کوله‌اش بیرون آورد، اما بهنام اجازه پانسمان دستش را نمی‌داد و با دویدن به دور من، مقدم را به دنبال خود می‌کشاند؛ به بهنام گفتم «چرا نمی‌ایستی؟! می‌خواهد پانسمانت کند تا زخمت چرک نکند»؛ بهنام رو کرد به من و گفت «باند را بگذارید برای سربازانی که مادر ندارند و تیر می‌خورند.»

هرچه سعی کردیم این نوجوان ۱۳ ساله اجازه نداد دستش را ببندیم؛ او یک مشت خاک روی دستش ریخت و رفت.

* چگونگی شهادت نوجوان دلاور

با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 1359/7/28 پر کشید.

این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال 1389 طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجد سلیمان انتقال یافت.

بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور پذیر نباشد.

با خودم فکر می کنم چه می شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم سن و سال های خود بازی می کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام است که به خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. 

وصیت نامه شهید بهنام محمدی

بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود. من می خواهم وصیت کنم , هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید. 

خاطره ای از مادر بهنام محمدی

مادر بهنام در بیان خاطره‌ای از این شهید می گوید:هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من می‌گفت:” می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم.”

دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش می‌آمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم». شاهش را هم، همیشه برعکس می‌نوشت. پدرش هر چه می‌گفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها می‌گیرندت، توجه نمی‌کرد. اعلامیه پخش می‌کرد، شعار می‌نوشت و در تظاهرات شرکت می‌کرد. گاهی نیز با تیر و کمان می‌افتاد به جان سربازهای شاه.

بهنام را به مدرسه نبردم، چرا که پدرش نمی‌گذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد.

یک روز گفت: مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده! روزی دیگر کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند.

آخرین خاطره‌ای و مستندی که به ‌صورت مکتوب ‌می‌توان از شهید «بهنام محمدی» ذکر کرد در کتاب «دا» است. پُرفروش‌ترین کتاب تاریخ دفاع مقدس باکه تاکنون ۱۸۰مرتبه تجدید چاپ شده است در صفحات متعدد از جمله ۴۸۳-۶۵۵-۷۶۴ از شهید «محمدی» به عنوان شیر‌بچه‌ای نام می‌برد که آب، یخ و تجهیزات برای رزمندگان می‌برد و با توجه به این که بچه بوده است دشمن به او شک نمی‌کرد، همچنین موقعیت تانک‌ها و سنگرهای دشمن را رصد می‌کرد و اطلاعات را به رزمندگان انتقال می‌داد.

***

در صفحه ۶۵۵ نویسنده کتاب “دا” اینچنین می نویسد :

بهنام محمدی نوجوان ۱۳ساله ای که از فرط کوچکی جثه، اسلحه ژ-۳ اش روی زمین کشیده می شد، با گشت زدن در محله ها نیروهای رزمنده را از نقاط نفوذ دشمن مطلع می ساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با اصابت ترکشی به قلب کوچک اش به شهادت رسید…

 علت انتقال پیکر و نحوه انتقال  : 

حجت الاسلام امینی امام جمعه مسجدسلیمان در این رابطه میگوید: شهید بهنام محمدی در تاریخ 28 مهر ماه 59 در نبرد با دشمنان بعثی با اصابت ترکش خمپاره، در خیابان آرش خرمشهر از ناحیه قلب دچار جراحت شد و به شهادت رسید.

وی گفت شهید بهنام محمدی در آن زمان در یک قبرستان قدیمی بنام «کلگه» در مسجد سلیمان خاکسپاری شده و سپس در تاریخ 13 آبان سال 89 با استفتاء رسمی از دفتر مقام معظم رهبری پیکر ایشان از آنجا به تپه شهدای گمنام انتقال پیدا کرده و در کنار شهدای گمنام دفن میشود.

امام جمعه مسجد سلیمان در خصوص نحوه انتقال پیکر این شهید می گوید: پیکر ایشان نبش قبر نشده و با بتنریزی که انجام شد به واسطه بیل مکانیکی به صورت باکس به مکان مذکور انتقال داده شد.

وی میافزاید: این کار با اجازه سردار باقرزاده انجام شده، و آیتالله جزایری نماینده ولی فقیه در استان خوزستان نیز در این مراسم حضور داشتند.نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

سلام و درود خدا بر روح مطهر این شهید راه حق و سلام و درود خدا بر سرورشهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

نه تنها بهنام بلکه بهنام ها برای این مملکت عاشقانه وبدون هیچ چشم داشتی از میهن عزیزمان دفاع کردن،آیا اگه بهنام زنده بود الان وضعیت فعلی کشور رو میدید واقعا افسوس میخورد یا نه.؟ ای دولت مردان……

عالییییی بود

عالیییییییییی بود

عالییییییییییی بود

درست بود بچه بود ولی قلبی بزرگ داشت و آرروی شهادت او به آرزویش رسید کاش منم در آن زمان به دنیامی آمدم و مثل شهید میشدم

واقعا افر ین به این پسر فداکار

عالی بود برای تحقیقات خیلی خوبه

من دختر حاجرقاسم سلیمانی هستم را ست میگم


عالییی

عالی بود ولی حیف شهید شدند کاش باز هم می شد تیشون رو ببینیم

عالی بود ممنون من برای تحقیق می خواستم

مردم از این شهید الگو بگیرید ر

چه انسان خوبی

خیلی عالی بود:

خیلی عالی بود ممنون

ناراحت کننده است::ناراحت

برای تحقیقم عالی بود

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

من امروز باید در مورد این شهید دلاور تحقیق بنویسم و اومدم اینجا تا در موردش بنویسم واقعا سایت خوبیه

کاش همه اینطور بودند

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

واقعا عالی

عالیییییییییییییی یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب

عالی بود واقعا این اقا یک اقای بزرگ مرد بود

سلام من واقعا به این نوجوان غبطه میخورم کاش همه مردم همچین فکر و نظری در مورد ایران داشتند

بد نبود واسه تحقیقم:)

شجاع بود

معمولی بود.برای تحقیق میخواستم

خدا رحمتش کنه ولی حیف خون چنین انسان هایی بخاطر مسئولین بی عرضه داره پایمال میشه

شهدا چراغ راهند که ما به خاطر این و اون گمراه نشویم مسئولین رفتنی هستند اما راه حق ماندنی است

بسیار اموزنده

واقعا باعث افتخاره این قهرمان کوچولو



ای کاش همه مسئولان هم مثل این پسر ۱۳ ساله بزرگ مرد بودندنه اینکه مردانی بزرگ شده اند اما با مغز هایی کوچک

راضیبودم


:

خیلی خوبه سایت

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، 28 مهرماه سالروز شهادت نوجوان 13 ساله خرمشهری است که روزهای مقاومت خرمشهر با نام او گره خورده است. بزرگ مرد کوچکی که چند برابر آنچه انتظار می‌رفت برای دفاع از شهرش جنگید و در همین راه به شهادت رسید. بهنام محمدی در 12 بهمن ماه سال 1345 در منزل پدر بزرگش واقع در خرمشهر به دنیا آمد. شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی‌ها به خرمشهر قوت گرفته بود بهنام تصمیم گرفت در خرمشهر بماند. بمباران هم که می‌شد بهنام 13 ساله می‌دوید و به مجروحین می‌رسید و هرکاری از دستش برمی‌آمد برای دفاع از خرمشهر انجام می‌داد. بهنام می‌رفت شناسایی. عراقی‌ها فکر نمی‌کردند بچه 13 ساله برود شناسایی به همین دلیل رهایش می‌کردند. یک اسلحه به غنیمت گرفت با همان اسلحه، 7 عراقی را اسیر کرده بود. به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می‌گفت به شرطی اسلحه را تحویل می‌دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید. با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.کنار مدرسه امیر معزی(شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشید. چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28 مهر1359 پرکشید و در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا به خاک سپرده شد. سیده زهرا حسینی در کتاب “دا” بهنام محمدی را چنین توصیف می‌کند: “بهنام محمدی نوجوان 13ساله‌ای که از فرط کوچکی جثه، اسلحه ژ-3 اش روی زمین کشیده می‌شد، با گشت زدن در محله‌ها نیروهای رزمنده را از نقاط نفوذ دشمن مطلع می‌ساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با اصابت ترکشی به قلب کوچک‌اش به شهادت رسید.”

ماجرای تدفین مجدد شهید بهنام محمدی به سال 1389 برمی‌گردد. شهید بزرگوار بارها به خواب دوستان و آشنایان می‌آید و می‌گوید که مزارش خراب شده و آب وارد آن شده است. پس از آن مسئولان تصمیم می‌گیرند که قبر این شهید را جابه‌جا کنند. این اتفاق با حضور مهندسان و با قالب‌گیری بتنی مزار شهید انجام شد اما پس از آن خاطراتی از همین واقعه منتشر شد که کاملاً با واقعیت در تعارض است. «نصرت مظفری‌زاده» مادر این شهید نوجوان است که اکنون ساکن فردیس کرج است. او بعد از شنیدن این خاطرات متوهمانه بسیار ناراحت شده است. و در میان گفتگو با روایت جزئیات این ماجرا از روز جابه جایی پیکر فرزند شهیدش می‌گوید.

مکانیکی، کشتی و سپاه علایق بهنام بود

مادر بهنام محمدی در گفتگو با تسنیم از کودکی بهنام و فعالیت‌های مورد علاقه او چنین می‌گوید: خانه ما خرمشهر بود. آنوقت بسیج نبود سپاه بود. آقای جهان آرا پسر همسایه ما بود خدا رحمتش کند. یک پسر یک ساله دو ساله داشت و همسرش هم باردار بود. خودش هم جوان بود. می گفت این بهنام حیف است بگذار بیاید در سپاه. من بچه ام را تابستان‌ها می‌گذاشتم مکانیکی ورزش هم می رفت چون خودش دوست داشت کشتی با همسالان خودش را انتخاب می کرد. بعد هم با جهان آرا رفت توی سپاه فعالیت داشت.

راهپیمایی‌های انقلاب که شروع شد، من دخترم را باردار بودم. با این حالم می رفتم راهپیمایی بهنام می‌گفت مامان با این حال نیا دارند تیراندازی می کنند من هم گفتم خب عیبی ندارد من هم همراه دیگران می‌روم. تا اینکه شاه رفت. بهنام فعالیت‌های انقلابی در سن وسال خودش داشت. من همه‌اش می‌گفتم این بچه با این سن مگر می‌داند شاه رفت یعنی چه؟ ولی او را به حال خود می‌گذاشتم و می‌گفتم بگذار علاقه دارد برود دنبال این کارها.نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

وقتی اعلام کردند زن و بچه‌ها خرمشهر را خالی کنند

او در ادامه به روزهای آغازین حمله عراق به خرمشهر سخن گفته و آن را چنین روایت می‌کند: یک روز دیدم هواپیماهای عراق دارند ما را می‌زنند. خانه همسایه ما بر اثر بمباران خراب شد. آن همسایه و این همسایه خانه شان خراب شد. یک ساک کوچک بسته بودم لباس های سه تا بچه ام را بردارم و با بچه‌ها برویم. می ترسیدم آنجا را بزنند بچه هایم بی مادر شوند. حالم بد شد و این ساک از دستم افتاد و دیگر نتوانستم بیاورمش. با همان لباس‌هایمان از خانه بیرون آمدیم و رفتیم خانه برادرم آرش. او هم زن و بچه اش رفته بودند از خرمشهر. همه زن و بچه‌ها شهر را خالی کرده بودند. آقای حیاتی اخبارگوی تلویزیون گفت خانوادهای خرمشهری‌ و آبادانی‌ خانه‌هاشان  را خالی کنند. تا دشمن زن و بچه مردم را گروگان نگیرد. خیلی ها را هم تا آن روز گروگان گرفته بودند. با برادرم و بچه‌ها نشستیم توی یک اتوبوس به همراه عرب‌ها رفتیم اهواز خانه دختر دایی‌ام. عراقی‌ها بعدا آنجا را هم زدند. بعد باز هم مجبور شدیم نقل مکان کنیم. با خرمشهری‌ها رفتیم شمال.

ماجرای نفوذ پسر بچه 13 ساله بین بعثی ها با لهجه عربی و شناسایی مواضع آن‌ها

شجاعت های یک پسر بچه ریز نقش 13 ساله با ان صورت آفتاب سوخته و لهجه خرمشهری برای همه شگفت آور بود. در روزهایی که هنوز بسیاری از مردم معنای جنگ را نمی‌فهمیدند و هنوز حمله عراق برای عده‌ای قابل هضم نبود، بهنام محمدی با توسل به جثه کوچکش و زبان عربی که به خوبی بلد بود در میان بعثی های متجاوز در شهر نفوذ می‌کرد. مادرش در این باره می‌گوید: من یه هفت هشت روز از بهنام دور بودم که خبر شهادتش را رادیو اعلام کرد. رادیو گفت یک پسر دوازده ساله ریز اندام با موهای لخت یک ماه جنگید. فعالیت کرد و دو تانک با نارنجک منفجر کرد. همه روایت شجاعتش را می‌شناختند. بچه من را گروگان گرفته بودند و با کشیده توی صورتش زده بودند. بچه ها و رزمندگانی که با او بودند تعریف می‌کردند. بهنام از دست دشمن در می‌رفت و وقتی او را می‌گرفتند از او می‌پرسیدند برای چی تو بچه به این کوچکی آمده‌ای بجنگی؟ می‌گفت من دارم دنبال مادرم می‌گردم. خیلی شجاع بود. زمان غذا خوردن می‌رفت بین عراقی‌ها و وانمود می‌کرد که گرسنه است به این بهانه وسطشان می‌رفت تا ببیند چه خبر است. عربی‌اش خوب بود و با آن‌ها حرف می‌زد. متولد مسجد سلیمان است و بزرگ شده خرمشهر است.خیلی بچه زرنگی بود. بهنام در مسلسل و رگبار گلوله و زیر خمسه خمسه نمی‌ترسید. در چهارشنبه سیاه این بچه تن به تن جنگیده بود. بچه من یک ماه جنگید. از 28 شهریور تا 28 مهر جنگید. بهنام همیشه می‌گفت من شهید می‌شوم و بعد عراقی‌ها خرمشهر را می‌گیرند. همینطور هم شد. وقتی تانک را منفجر کردند خودش ترکش خورد.

چند روز بعد از دفن، خبر شهادتش را شنیدم/بعد از 30 سال مزارش جا به جا شد

او  به روایت شهادت فرزند نوجوانش و ماجرای انتقال مزارش اشاره می‌کند و می‌گوید: بهنام در خرمشهر شهید شد و پیکرش را با بلم و موتور آبی بردند آن طرف شهر و از توی کوه با وانت بردند مسجد سلیمان. هیچکس نمی‌توانست این طرف بیاید و او را ببرد تهران چون آنجا جنگ بود و هواپیما آزاد نبود. من در شاهین شهر اصفهان بودم که برادرم خبر شهادتش را آورد. پاره جگرم بود. وقتی شنیدم خیلی حالم بد شد. سه چهار روز از دفنش گذشته بود که من آمدم. خدا را شکر که دفنش ندیدم چون طاقتش را نداشتم. اول پایین مسجد سلیمان به نام کلیه دفن بود و بعد از 30 سال او را به بالای کوه بردند.

جزئیات جابه جایی مزار بهنام

به خواب همه از جمله خودم آمده بود و ناراحت بود. او را در خواب دیدند که می‌گوید جایم را آب گرفته من را ببرید بالاتر. خب بهنام محمدی شهید معروفی بود و ناراحتی اش را هم که در خواب دیده بودند. رفتند از رئیس جمهور و امام جمعه پرسیدند و او را جابه جا کردند و بردند روی کوه، اول نفتک مسجد سلیمان؛ مجسمه برنز هم آنجا دارد. اگر رفتید زیارت ببینید بچه من خیلی حاجت می‌دهد. 30 سال از شهادتش گذشته بود که او را جابجا کردند.

روزی که  قرار بود مزار بهنام را جابه جا کنند یادم هست. عکس‌هایش هم در یک آلبوم موجود است.سال 1389 بود بلیط هواپیما برایم گرفته بودند. گفتند ساعت یک و 25 دقیقه پرواز هواپیماست. اطراف هواپیما از تمام بچه‌های سپاهی و بسیجی پر شده بود. بچه‌ها و نوه‌هایم همراهم بودند تا رسیدیم اهواز و مسجد سلیمان. راننده آمد من را برد به محل جابه جایی. دیگر آن موقع ساعت 5 شده بود. من را بردند یک پارکینگ سر پوشیده بود که بهنام بالای تریلی در آن بود. به من گفتند بچه ات هست. در واقع یک بلوک بتنی بزرگ بالای جرثقیل بود. من همان بلوک بزرگ بالای تریلی را دیدم. چند روز مهندسان دورش بودند و مزار بهنام را قالب گیری کردند، آوردند داخل سبد، آن را جوش داده و بعد با جرثقیل او را منتقل کردند. آن اطراف از خلایق پر شده بود. از تهران و بندرعباس و شیراز و از همه جا آمده بودند. از همه جای خوزستان آمده بودند. آقای آهنگران، امام جمعه شهر و آقای نظام اسلامی و مسئولین بودند. خیلی شلوغ بود. همه بودند. نظام اسلامی که برادرش آنجا شهید شده بود خودش گفت که بهنام را در جنگ می‌شناخت و از او خاطره تعریف می‌کرد. بچه من پیدا نبود که گذاشتنش در خاک. قبرش را در کوه خیلی گود کرده بودند. به همین وضعیت او را جابه جا کردند و به بالای کوه بردند.

حاج آقای خامنه‌ای پشتیبان مادران شهداست/خدا خوشش نمیاد در مورد بهنام این دروغ‌ها را بگویند

نصرت مظفری زاده به انتقاد از شایعه پراکنی و نقل خاطرات جعلی در مورد انتقال و جابه جایی مزار شهید بهنام محمدی اشاره می‌کند و می‌گوید: من یک مادرم دلم می سوزد. روزی که مزار او را جا به جا کردند انگار برای من تازه شهید شده است، داغش تازه بود. برای مادر تازه است حتی اگر صد سال هم می‌گذشت باز هم داغش تازه بود. در راه خدا دادمش افتخار هم می‌کنم اما مادرم دیگر.

تا آقای خامنه‌ای زنده است هیچکس نمی‌تواند با من حرف بزند. الهی صد و بیست سال عمر کند. عمر من هم روی عمر حاج‌آقای خامنه‌ای. چون حاج آقای خامنه‌ای پشتیبان مادران شهداست. کسی نمی‌تواند دروغ دنبال مادران شهدا بفرستد ما خودمان دلسوخته‌ایم خدا را خوش می‌آید که کسی اینطور ما را اذیت کنند؟ خدا خوشش نمیاد در مورد بهنام این دروغ‌ها را بگویند. من شب و روز ندارم. ما مسلمانیم نباید دروغ بگوییم. دروغگو دشمن خداست.

خودم بچه ام را غسل شهادت دادم/اگر اینها نبودند همین داعشی‌های لعنتی تا تهران هم می‌آمدند

او ادامه می‌دهد: این اشتباهی که گفته‌اند اشتباه خیلی بزرگی است اما برای من چیزی نیست چون بچه من رفت و جای خودش را گرفت. مردم آرزو دارند و افتخار می‌کنند که این راه را بروند و شهید شوند. الحمد لله افتخار می‌کنم که بچه من پاک بود و به این راه رفت. روح تمام شهدا شاد. من خودم بچه ام را غسل شهادت دادم. روزهایی که در خرمشهر بمباران شده بود. دیدیم هواپیماهای عراقی می‌زنند. پسرم گفت: «هواپیماهای عراق آمده. مادر باید غسل شهادت کنیم.» من هم بچه‌هایم را غسل دادم. بهنام را هم غسل دادم. افتخار می‌کنم که بهنام رفت برای آب و خاک و خواهر و برادر دینی‌ا‌ش رفت. اگر این‌ها نمی‌رفتند الان دشمنان همه جای ایران را گرفته بودند. اگر بچه‌های خودمان نباشند همین داعشی‌های لعنتی تا تهران هم سراغمان می آیند. بچه‌های خودمان پشتیبان هستند.

در خواست مادر بهنام محمدی در مورد مزار پسرش

در پایان مادر این شهید نوجوان خرمشهری یک در خواست کوچک هم دارد. او می‌گوید: بهنام قلب پاکی داشت و الان هم که شهید شده به حاجت دادن معروف است. جایی که الان دفن شده چون بالای کوه است خوش آب و هوا تر هم هست. منتها محل مزارش خیلی تاریک است. روشنایی ندارد. درخواستم اینست که بالای عکس بهنام یک چراغ یا لامپی بزنند تا روشن باشد. در فراق پسرم هر یک روز یکسال از عمرم می رود. خدا می خواهد ما را امتحان کند. خدا همه شهدا را رحمت کند. خدا امام خمینی و فرزندانش را هم رحمت کند. آقای خامنه‌ای و بچه‌هایش را هم نگه دارد. ما  اول خدا را داریم و بعد هم اینها.

انتهای پیام/

نی نی سایت

نظر ما درباره شهید بهنام محمدی
نظر ما درباره شهید بهنام محمدی

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.