نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ
نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

در دست نوشته­اي به نام «انسان آزاده» که شهيد چمران درباره
محافظ شجاع و فداکار خود شهيد اکبر چهره قانونی نگاشته است با نوع نگاه
ايشان به مقوله مرگ و زندگي آشنا مي­شويم.

«در دنيا آدم­هايي هستند که به ظاهر زنده­اند، نفس مي­کشند،
راه مي روند، حرف مي­زنند، زندگي مي­کنند، اما در حقيقت اسير دنيا، برده
زندگي و ذليل حوادث هستند، از خود اراده و اختياري ندارند، آلت بلا اراده
عوامل طبيعت­اند، در مقابل مرگ وحشت زده و زبونند، براي آنکه زندگي کنند

اينان براي آنکه نميرند، آنقدر خود را کوچک مي­کنند که گويا
مرده­اند، هميشه تسليم قيود ذلت بارو شرايط ننگين هستند که زندگي براي آنها
تحميل مي­کند. آنها شرف و حيثيت خود را مي­دهند، شخصيت و ارزش انساني خود
را فدا مي­کنند، روح خود را از دست مي­دهند، حيات حقيقي خود را نابود
مي­کنند، تا زندگي مادی جسد را تامين نمي­نمايند.» 

وي سپس درباره صفات انسان­هاي آزاده مي­نگارد: «… اما
انسان­هاي آزاده، ممکن است کوتاه زندگي کنند ولي تا آنجا که زنده هستند به
راستي زندگي مي­کنند و با اختيار خود نفس مي­کشند، سرور و آقاي حيات خود
هستند، از کسي و چيزي نمي­ترسند، محکوم اراده ديگري نيستند، ديگران تسليم
او هستند، محيط تحت تأثير اراده او قرار مي­گيرد، خواسته او در همه جا جاري
مي­شود، تا زنده است به راستي زندگي مي­کند، از مرگ نمي­ترسد، هيچ چيزي
آزادي او را محدود نمي­کند، هيچ عاملي حتي مرگ او را ذليل و زبون نمي­نمايد
و هنگامي که مرگ فرا رسيد، با کمال افتخار و شرف آن را مي­پذيرد و زندگي
پر ثمر ديگري را شروع مي­کند. رمز قدرت و شخصيت او در همين جاست که اسير
زندگي نيست، به خاطر زندگی حاضر نيست که شخصيت انساني خود را از دست بدهد و
از نظر روحي بميرد.»

شهيد چمران سپس شرط داشتن زندگي حقيقي را چنين بيان مي­کند:
«انساني مي­تواند زندگي حقيقي داشته باشد که اسير و برده زندگي نگردد، هيچ
چيز حتي خود زندگي، او را به قيد و بند اسارت و ذلت نکشاند، آزاد و مختار
باشد و تا وقتي زنده است با افتخار و شرف زندگي کند و هنگامي که مرگ فرا
رسيد، آن را با آغوش باز بپذيرد که خود مبدأ حيات اخروي و تکامل بزرگتر و
مهمتري است… اين انسان چون از مرگ نمي ترسد قدرتمند است و ديگران در
مقابل اراده او تعظيم مي­کنند.»

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

منبع : وبلاگ نهضت انتظار

برای مرگ آماده شده ام و این امری طبیعی است و مدتهاست که با آن آشنا شده ام ولی برای اولین بار وصیت می کنم… خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و مافیها بریده ام. همه چیز را ترک کرده ام و علایق را زیرپا گذاشته ام. قید و بند را پاره کردم و دنیا و مافیها را سه طلاقه کرده ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم. از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفته ام، از اینکه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیباییها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متأسف نیستم… از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد و محرومیت، رنج و شکست، اتهام و فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومین همنشین شدم و با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم. از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم و با تمام این احوال متأسف نیستم… تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم. از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم  و راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم تا مظهر عشق شوم، تا نور گردم، تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم. جز محبوب کسی را نبینم و جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم. تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهای مادی آزاد شوم… تو ای محبوب من، رمز طایفه درد و رنج 1400 ساله را به دوش می کشی، اتهام، تهمت، هجوم، نفرین و ناسزای 1400ساله را همچنان تحمل می کنی، کینه های گذشته، دشمنیهای تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می پذیری. تو فداکاری می کنی و تو از همه چیز خود می گذری. تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می کنی و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می کنند. به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند و تو ای امام، لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث، آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال قدم بر می داری، از این نظر تو نماینده علی و وارث حسینی… و من افتخار می کنم که در رکابت مبارزه می کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم… کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذت زندگی میوه چیده، از هرچه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی، همه چیز را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشک بار و شهادت را قبول کرده است. ای محبوب من، آخرتو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا ازعشق سخن برانم یا ازسوزوگداز درونی خود بازگو کنم…اما من، منی که وصیت می کنم، منی که تو را دوست می دارم…آدم ساده ای نیستم. من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق، مظهر فداکاری و گذشت، تواضع، فعالیت و مبارزه ام. آتشفشان درون من کافی است که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است. به سه خصلت ممتازم :1)عشق که از سخنم و نگاهم، دستم و حرکاتم، حیات و مماتم عشق می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم و به جز عشق زنده نیستم. 2 ) فقر که از قید همه چیز آزادم و بی نیازم و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند تأثیری نمی کند.3)  تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد و مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیت می سوزد و جز خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشک های او را پاک نخواهد کرد و جز کوه های بلند راز و نیاز او را نخواهند شنید و جز مرغ سحری ناله صبحگاه او را حس نخواهد کرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد ولی هرچه بیشتر می گردد کمتر می یابد… آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می کند… وصیت من درباره مال و منال نیست، زیرا می دانی که چیزی ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و به حرکت (حرکت المحرومین وحرکت امل) و مؤسسه (مؤسسه صنعتی جبل عامل) است. ازآنچه به دست من رسیده به خاطر احتیاجات شخصی چیزی برنداشتم و جز زندگی درویشانه چیزی نخواستم، حتی زن، بچه، پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده اند و آنجا که سرتا پای وجودم برای تو و حرکت باشد معلوم است که مایملک من نیز متعلق به توست.  وصیت من درباره قرض و دین نیست، مدیون کسی نیستم در حالیکه به دیگران زیاد قرض داده ام، به کسی بدی نکرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام روا نداشته ام و از این نظر به کسی مدیون نیستم… آری وصیت من درباره این چیزها نیست… وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است… احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم… وصیت می کنم که وقتی جانم را برکف دست گذاشتم و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم… تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا، به کسی احتیاج ندارم… احساس احتیاج نمی کنم و چیزی نمی خواهم. عشق من به خاطر آنست که تو شایسته عشق و محبتی و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم و همچنانکه خدای را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز که نماینده او در زمینی، عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است… عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواستم. عشق است که روح مرا به تموج وامی دارد و قلب مرا به جوش در می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خودخواهی و خود بینی می راند. دنیای دیگری حس می کنم و در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف، قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند، اینها همه و همه از تجلیات عشق است. به خاطر عشق است که فداکاری می کنم، به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم؟ می دانم که در این دنیا، به عده زیادی محبت کرده ام و حتی عشق ورزیده ام ولی در جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان، زرنگی کرده و از محبت سوء استفاده می نمایند! اما این بی خبران نمی دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است محرومند. نمی دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده اند، نمی دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست؟ و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را، از کسی دریغ کنم حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سوء استفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش، محبت کنم یا در ازای عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم و این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید .می دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می کنی، انسانها را دوست می داری و به همه بی دریغ محبت می کنی و چه زیادند آنها که از این محبت سوء استفاده می کنند و حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول می زنند! و تو اینها را می دانی ولی در روش خود کوچک ترین تغییر نمی دهی زیرا مقام تو بزرگتراز آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است، همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران بر چمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی گیری. درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و تاریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست. عشق سوزان من، فدای عشقت باد که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود تو است و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است و مقدس ترین خصیصه ای است که درمیزان الهی به حساب می آید. 


فهرست دفاتر پیشخوان دولتDownloads-icon


پیشگیری، نظارت و مقابله با فسادDownloads-icon

شهید چمران در متنی کوتاه به توصیف و مقایسه دو گونه زندگی و منش انسانی در این جهان می‌پردازد.

به گزارش خبرنگار حوزه حماسه و مقاومت گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری آنا، دكتر مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمد. تحصیلات متوسطه را در دارالفنون و البرز گذراند؛ در دانشكده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشته الكترومكانيك فارغ‏‌التحصيل شد. یک سال بعد با استفاده از بورس تحصيلی شاگردان ممتاز به آمريكا اعزام و موفق شد دكترای الكترونيك و فيزيك پلاسما را از دانشگاه معروف بركلی با ممتازترين درجه علمی أخذ کند.

وی سال‌ها در جنوب لبنان در کنار شیعیان لبنانی به فعالیت‌های نظامی و اقدامات عام‌المنفعه اجتماعی پرداخت. شهید چمران با پيروزی انقلاب اسلامی ايران به وطن بازگشت و همه تجربيات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب گذاشت.

این فرمانده دفاع مقدس نقش مهمی در آرام کردن ناآرامی‌های کردستان ایفا کرد و با شروع جنگ تحمیلی نیز در سمت وزارت دفاع حضور گسترده‌ای در جبهه‌های غرب و جنوب داشت. شهید مصطفی چمران در اولين دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمايندگی انتخاب شد. وی نماینده امام خمینی (ره) در شورای‌عالی دفاع نیز بود و سرانجام در سی و یکم خردادماه سال ۱۳۶۰ در دهلاویه به شهادت رسید.

در کتاب «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» که مجموعه دست‌نوشته‌های شهید چمران و شامل متن‌های نیایش‌گونه و همچنین رویدادنگاری آزادسازی سوسنگرد است، وی در این کتاب احساسات خود را نسبت به فضای جبهه و جنگ و جانفشانی رزمندگان اسلام از یک سو و جنایات رژیم بعث صدام از سوی دیگر بیان می‌کند.

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

در صفحه چهل و پنج از این کتاب نگاه این شهید بزرگوار به ماهیت انسان و انسانیت آمده است:

در دنیا آدم‌هایی هستند که به ظاهر زنده‌‏اند، نفس می‏‌کشند، راه می‌روند، حرف می‏‌زنند، زندگی می‌کنند؛ اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختیاری ندارند، آلت بلااراده عوامل طبیعت‌اند، در مقابل مرگ وحشت‌زده و زبون‌اند،‌ برای آنکه زندگی کنند، آنچنان به ذلت و اسارت تن در می‌‏دهند و در قفس احتیاجات کثیف مادی اسیر می‏‌شوند و قیود و حدود مادی مثل تار عنکبوت آنچنان آنها را اسیر و برده می‌سازد که در میلیون‏‌ها و میلیاردها مردمی که همه روزه به دنیا قدم می‏‌گذارند و زندگی می‌‏کنند و می‏‌روند، از همین قماشند. بر اعمال آنها هیچ نتیجه‏ ای مترتب نیست، هیچ تأثیری بر عالم وجود ندارند، اگرچه زندگی می‏‌کنند ولی مرده‌اند، بین زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد.

اینان برای آنکه نمیرند، آنقدر خود را کوچک می‏کنند که گویا مرده‏اند؛ همیشه تسلیم قیود ذل‌ت‏بار و شرایط ننگینی هستند که زندگی بر آنها تحمیل می‏‌کند. آنها شرف و حیثیت خود را می‏دهند، شخصیت و ارزش انسانی خود را فدا می‏‌کنند، روح خود را از دست می‏‌دهند، حیات حقیقی خود را نابود می‏‌کنند تا زندگی مادی جسد را تأمین نمایند، مانند کِرمی که در لجن می‌‏لولد و خوش است که بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را استشمام می‌‏کند و با ننگ و ذلت نفسی می‌‏کشد.

اما انسان‏‌های آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند؛ ولی تا آنجا که زنده هستند، به راستی زندگی می ‌کنند و به اختیار خود نفس می‌‏کشند، سرور و آقای حیات خود هستند، از کسی و چیزی نمی‌‏ترسند، محکوم اراده دیگری نیستند، دیگران تسلیم او هستند، محیط تحت تأثیر اراده او قرار می‌‏گیرد، خواسته او در همه‏ جا جاری می‏‌شود. تا زنده است به‌راستی زندگی می‏‌کند،‌ از مرگ نمی‌‏ترسد، هیچ‏ چیزی آزادی او را محدود نمی‏‌کند، هیچ عاملی حتی مرگ او را ذلیل و زبون نمی‏‌نماید و هنگامی که مرگ فرا رسید، با کمال افتخار و شرف آن‌را می‌پذیرد و زندگی پر ثمر دیگری را شروع می‌کند. رمز قدرت و شخصیت او در همین جاست که اسیر زندگی نیست، به خاطر زندگی حاضر نیست که شخصیت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بمیرد.

انسانی می‌‏تواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده زندگی نگردد، هیچ‏ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نکشاند،‌ آزاد و مختار باشد و تا وقتی که زنده است، با افتخار و شرف زندگی کند و هنگامی که مرگ فرارسید، آن را با آغوش باز بپذیرد که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگ‌تر و مهمتری است. این انسان تا وقتی که زنده است، به‌راستی زندگی می‏‌کند، آقا و سرور خود می‏‌باشد، از موجودیت خود ذلت می‏‌برد و جسم مادی او وسیله‏‌ای برای روح او و شخصیت انسانی اوست، و چون از مرگ نمی‏‌ترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم می‏‌کنند.

در اجتماع دیده‌‏اید، مردی که به سیم آخر می ‌زند و آماده جانبازی می‏ شود، همه از او می‌‏ترسند. هیچ‏کس به جنگ او نمی‌‏رود؛ زیرا می‌‏دانند که او آماده جان دادن است و از مرگ نمی‌‏ترسد؛ بنابراین نمی‌‏توان به هیچ‏ وسیله‌ای حتی مرگ، او را ترساند و تسلیم کرد…. بنابراین قدرت‏‌ها و سلطه ‏طلب‏ها از او هراس دارند و او را رها می‏کنند و تسلیم اراده او می‏شوند و از اطرافش دور می‌‏گردند… او تا وقتی که زنده است، به‌راستی زندگی می‏‌کند و هنگامی که می‌‏میرد، زندگی ابدی می‏‌یابد. یک ‏چنین زندگی، ممکن است کوتاه باشد، اما ثمربخش‌تر از هزارها زندگی و ارزنده ‌تر از قرن‌‏ها زندگی است.

 انتهای پیام/4104/ 4122/

دیده‌بان پیشرفت علمی ایران
استفاده از خبر با ذکر منبع خبرگزاری آنا مجاز است.
خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی (آنا)

© 2021-2022 Islamic Azad University News Agency. All rights reserved

 

زندگي و مرگ از ديدگاه شهيد آويني

نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند.

مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مرگ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.

مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز.

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست.

مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند:

« خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم :

« تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است.»

این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.

به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم:

«دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. »

 رقص مرگ !

در راه تو

در این ایام به شدت نیاز است اساتید دانشگاه‎ها؛ شهید چمران را الگوی خود قرار داده و هم‌چون این شهید بزرگوار برای سربلندی انقلاب و کشورمان تلاش کنند.

به گزارش برنا؛ شهید مصطفی چمران هم در حوزه‌های علم و دانش و هم در حوزه اخلاق و دین مداری جزء برترین هاست، این شهید بزرگوار نمونه بارز استاد تراز انقلاب اسلامی بشمار می آید. دانشمندی که هرگز شیفته برخی پیامدهای مخرب علم نشده بلکه علم را جز به منزله وسیله در خدمت دین نپنداشته است. شخصیتی که به بیان رهبر فرزانه انقلاب اسلامی (مد ظله) «در وجود خود تضادهای دروغین علم و ایمان، سنت و تجدد و علم و عمل را بی معنا کرده بود».

31 خرداد همزمان با سالروز شهادت شهید چمران به پاسداشت این استاد شهید به‌عنوان روز بسیج اساتید نامگذاری شده است و اساتید بسیجی از دانشگاه های مختلف در چنین روزی با برگزاری برنامه های مختلف به شهیدچمران ادای احترام می کنند. به همین مناسبت در ادامه به بازخوانی مطلبی درباره تشکیل بسیج اساتید و همچنین زندگی شهید مصطفی چمران پرداختیم.

در سال 1380 مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص تشکیل بسیج اساتید تصویب و به دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی کشور ابلاغ شد و در همان ابتدای تأسیس آن همایشی تحت عنوان «شهید چمران اسوه استاد بسیجی» با هدف شناخت ابعاد شخصیتی ایشان برگزار شد.

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

شهیدچمران نه تنها الگوی کاملی برای اساتید دانشگاه است بلکه جوانان و دانشجویان ما هم می توانند این شهید بزرگوار را برای خود به عنوان یک الگو قرار دهند و تلاش کنند تا همچون شهیدچمران نامی ماندگار از خود به جای بگذارند.

* شهید چمران الگوی کامل برای اساتید

مقام معظم رهبری در دیدار با دانشگاهیان می فرمایند که اساتید بسیجی باید ویژگی‌های شهید چمران را داشته باشند. ایشان شهید چمران را الگوی کامل برای اساتید معرفی کردند.

شهید چمران ویژگی‌های معنوی بسیار بالایی داشت، از دست‌گیری از مستضعفان در نقاط مختلف جهان گرفته تا حضور در جبهه های نبرد علیه باطل و استکبار.

شهید چمران برای دفاع از منافع قشر ضعیف جامعه از جان‌ خویش مایه گذاشت خدماتی که این شهید والامقام از خود به جای گذاشت، ستودنی است.

با اینکه بسیاری از دانشگاه‌های معتبر دنیا خواستار حضور دکتر چمران در دانشگاه های خود بودند این شهید تمام تعلقات دنیوی را کنار گذاشت و در کنار مظلومان لبنان ماند و شهامت‌هایی را از خود در آنجا به یادگار گذاشت که زبان زد همگان است.

* شهید چمران نماد ساده زیستی 

شهید چمران در دوران زندگی خویش نه تنها در جبهه های نبرد علیه استکبار پیش قدم بود بلکه در جبهه های علم و دانش هم اقدامات بسیار موثری داشت و مقالاتی ارائه کرد که برای بسیاری از مشکلات راهگشا بود.

شهید چمران علیرغم درجه علمی بالا، زندگی ساده ای هم داشت، او ساده زیست و این شهید والامقام را می توان الگویی برای ساده زیستی هم قرار داد. 

تلاش‌های شهیدچمران در دوران تحصیل‌ در ایران و چه در دانشگاه‌های آمریکا ستودنی است و ایشان با بالاترین درجات تحصیلی و علمی و حفظ تقوا و پرهیزگاری روزهای خود را سپری کرد.

* زندگینامه شهید چمران/ از پایه گذاری انجمن اسلامی دانشجویان امریکا تا سخت‌‌ترین دوره‌‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی

امروز سالروز شهادت شهیدچمران استاد نمونه و تراز انقلاب اسلامی است و به همین بهانه هم در ادامه به بازخوانی زندگینامه این شهید والا مقام پرداختیم.

مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشتة الکترومکانیک فارغ‌التحصیل شد و یک‌سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت.

شهیدچمران در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‌علمی در جمع معروف‌ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجة علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

* فعالیت‌های اجتماعی شهید چمران

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‌ الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‌ کرد و از اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت ‌نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت ‌ملی ایران در کشمکش ‌های مرگ و حیات این دوره بود.

بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‌ترین مبارزه‌ها و مسئولیت‌های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را در سخت‌‌ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین ‌بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه ‌ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‌ رفت که به دلیل این فعالیت‌ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‌ شود.

پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‌ خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‌ ساز می‌‌زند و همه پل‌‌ها را پشت‌‌سر خود خراب می‌‌کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‌فکر، رهسپار مصر می‌‌شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‌‌ترین دوره‌‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را می‌‌آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می ‌شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‌‌شود.

به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‌ گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقة مسلمین می‌شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‌توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‌کند که مات هنوز نمی‌دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیة دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‌دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند.

بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‌‌کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می ‌شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند.

او به کمک امام موسی‌ صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی ‌ریزی نموده که در میان توطئه‌ه ا و دشمنی‌ های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‌‌کند و علی ‌گونه در معرکه‌‌های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‌‌رود و در طوفان‌‌های سهمناک سرنوشت، حسین‌‌وار به استقبال شهادت می‌‌تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‌گران روزگار، صهیونیزم اشغال‌گر و هم‌دستان خونخوار آنها، راست‌گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‌‌آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‌ های بلند کوه‌های جبل ‌عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‌ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‌های داغ و بر دامنة کوه‌های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.

* بازگشت شهید چمران به ایران

شهیدچمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‌‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌‌گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌‌پردازد و همة تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌‌کند.

وی سپس در شغل معاونت نخست‌ وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‌‌اندازد تا سریع‌تر و قاطعانه‌‌تر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیة فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهنین و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‌‌گردد.

* شهید چمران در کردستـان

در آن شب مخوف پاوه، همة امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‌شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‌عام شده بودند و همة شهر و تمام پستی و بلندی‌ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. باران گلوله می‌بارید و می‌رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‌مانده را نجات دهد و شهر مصیبت ‌زده را از سقوط حتمی برهاند.

آنگاه فرمان انقلابی امام‌ خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهدة دکتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همة تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،‌قدرت رهبری و برنامه‌ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‌ترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانی‌ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‌ها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند.

* انتصاب در وزارت دفاع

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

چمران بعد از این پیروزی بی‌نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‌خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.

در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاک‌سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت  استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند.

* ورود شهید چمران به مجلـس

شهید مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش،‌ حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود.

در یکی از نیایش‌‌های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، این‌سان خدا را شکر می‌‌گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من  محبت کرده‌‌اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌‌اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‌‌بینم که نمی‌‌توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.»

وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.

* شهید چمران در خوزستان

گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‌های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‌کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین،‌ پیروزی‌ها و شکست‌ها، شهامت‌ها و شهادت‌ها و ایثارگری‌های آنان بودند، به گوشه‌ ای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.

ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‌‌های نامنظم یکی از این برنامه‌‌ها بود که به کمک آن، جاده‌‌های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‌های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک‌ماه، آب کارون را به طرف تانک‌های دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‌‌نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.

یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوة جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‌ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند.

او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‌بار نیروهایی بین دویست تا یک‌هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‌ها مقاومت کنند.

* محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‌بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین‌بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‌های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.

چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‌الله خامنه‌ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین‌بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‌‌آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‌ای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد  به دشمن یورش بردند.

شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‌ شتافت که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفت.

او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می ‌رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‌ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‌ای به نقطه‌ ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‌‌رفت.

کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‌ها به سوی او تیراندازی می‌کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‌داد. در همین اثناء، هم‌رزم باوفایش به شهادت رسید و او یک‌تنه به نبرد حسین‌گونه خود ادامه می‌ داد و به سوی دشمن حمله می ‌برد. هرچه تنور جنگ گرم‌تر کی‌شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‌‌کشید، چهرة ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گل گون‌‌تر و شوق به شهادتش افزون‌تر می‌‌شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد.

خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‌بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‌‌بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.

با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‌ داد.

خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی‌محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند.

چمران با همان کامیونی که خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‌های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرماندة لشگر 92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمایندة امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله ا‌کبر را مطرح کرد.

* آغاز حرکت مجدد

به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‌های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه ‌های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‌ نگریست و مرتب طرح‌های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه ‌های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‌ داد. کم‌‌کم زخم‌های پای او التیام می ‌یافت و او دیگر نمی ‌توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد.

وی به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‌ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‌‌سابقه و انتحاری زد.

او در حالی که از درد جنگ به خود می‌پیچید و از ناراحتی می‌‌خروشید، آمادة حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حملة هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود.

* دیدار با امام امت

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز کنار گذاشت و در حالی که با کمی ناراحتی راه می‌رفت همراه با هم‌رزمانش از یکایک جبه‌‌های نبرد در اهواز دیدن کرد.

پس از زخمی شدن، ‌اولین‌ بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می ‌داد، او و همه رزمندگان را دعا می‌ کرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‌‌داد.

چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبه ‌ها وجود داشت دائماً رنج می ‌برد و تلاش می ‌کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‌ های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‌ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‌ برکف ستاد نیز عملی می‌ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه ‌های الله ‌اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود.

بالاخره در سی ‌و یکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حمله هماهنگ و برق‌ آسا، ارتفاعات الله ‌اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود.

شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله ‌اکبر گذاشت؛ درحالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‌ کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان برکفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‌‌های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی که دیگران در هاله ‌ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‌‌نگریستند.

پس از پیروزی ارتفاعات الله ‌اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کف ستاد جنگ‌های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.

فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانة کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی ‌صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعة پیروزی‌‌های دیگر به حساب آمد.

در سی ‌ام خردادماه سال شصت، یعنی یک‌ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله ‌اکبر، در جلسه فوق ‌العاده شورای عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت ‌الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک وسکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

این آخرین جلسه شورای عالی دفاع بود که شهیدچمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم ‌انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود.

* به سوی قربانگاه

در سحرگاه سی‌ و یکم خردادماه سال شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته ‌ای از دوستان صمیمی او می ‌گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می ‌نگریستند.

از در و دیوار، ‌از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می ‌وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه ‌ای بزرگ و زلزله ‌ای وحشتناک بودند.

شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آمادة حرکت به جبهه است.»

همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‌ کردند و با نگاه‌ های اندوه‌بار تا آنجا که چشم می ‌دید و گوش می‎‌شنید، او و همراهانش را دنبال می‌ کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‌ کرد.

شهید چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‌ سابقه ‌ای نصیحت کرده بود و خدا می‌ داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج ‌ها، شنیدن دروغ و تهمت ‌ها و دم‌ برنیاوردن‌ها و از شوق شهادت برپا بود.

چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسده بودند و اینک او خود به قربانگاه می ‌رفت. سال‌ها یاران و تربیت ‌شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش ‌های سخت محک می‌ زد و می‌‌آزمود، او را هر چه بیشتر می‌ گداخت و روحش را صیقل می‌داد تا قربانی عالیتری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: « انی اعلم مالاتعلمون». «من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌‌دانید.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت ‌الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین ‌بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‌شان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‌ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌‌برد.»

خداوند ثابت کرد که او را دوست می‌‌دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

* شهادت

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده ‌بوسی و به همه سنگرها سرکشی کرد و در خط مقدم، در نزدیک‌ترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می ‌شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود.

آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی ‌های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و مصطفی چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند.

یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‌ای جانکاه بودند که خمپاره‌ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‌ های صدامیان، یکی از نمونه‌ های کامل انسانی که مایه مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‌های علی‌گونه و یکی از یاران باوفای امام‌خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست.

ترکش خمپاره دشمن به پشت سر چمران اصابت کرد و ترکش ‌های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست.

او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‌ حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‌ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد.

شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت.

در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید چمران نامیده شد، کمک ‌های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‌جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»

از شهادت انسان‌ ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.

امواج خروشان مردم حق‌شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‌آلود،‌ پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.»

بلی، این‌ چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‌چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‌گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.»

* نیایش‌های عارفانه و خواندنی شهید چمران

نیایش‌های عارفانه شهید چمران بسیار خواندنی است. این شهید بزرگوار مناجاتی از خود به یادگار گذاشته که خواندن آن می‌تواند درس های بزرگی را برای ما داشته باشد، این نیایش که متن آن قبل از شهادت شهید به نگارش درآمده در ادامه آمده است:

« بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‌دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‌بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است. 

درد دل آدمی را بیدار می‌کند، روح را صفا می‌دهد، غرور و خود‌خواهی را نابود می‌کند. نخوت و فراموشی را از بین می‌برد، انسان را متوجه وجود خود می‌کند. انسان گاهگاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می‌کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می‌تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می‌آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند و دست از غرور کبریایی برمی‌دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد و آن را توجه نمی کند. 

خدایا تو را شکر می‌کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم. خدایا هدایتم کن زیرا می‌دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می‌دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد. 

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند. خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفان‌ها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.

ای حیات با تو وداع می‌کنم با همه زیبایی‌هایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوه‌ها و آسمان‌ها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع می‌کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم و از همه چیز چشم می‌پوشم. ای پاهای من، می‌دانم شما چابکید، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می‌دانم فداکارید، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می‌آیید، اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آیید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح‌هایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها وامیدها و مسئولیت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. 

*ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید

‌شما سال‌های دراز به من خدمت کرده اید، از شما می‌خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دست‌های من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف وذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول می‌دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید؛ آرامشی ابدی. دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد. 

خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می‌جوشد، می‌لرزد، می‌سوزد و خاکستر می‌شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد. 

خدایا تو را شکر می‌کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه‌ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، می‌توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایی رسید.»

* امروز بیش از هر زمانی نیاز به الگوگیری از شهیدچمران داریم

وقتی زندگینامه شهیدچمران این استاد تراز انقلاب اسلامی را بازخوانی می کنیم به خوبی متوجه می شویم که چرا رهبر معظم انقلاب این شهید والامقام را به عنوان یک الگوی کامل برای اساتید دانشگاه معرفی می کنند.

در این ایام که دشمنان انقلاب اسلامی از راه‌های مختلف برای آسیب زدن به نظام و کشور ما استفاده می کنند به شدت نیاز است که اساتید دانشگاه و دانشجویان شهیدچمران را الگوی خود قرار داده و همچون این شهید بزرگوار برای سربلندی انقلاب و کشورمان تلاش کنند.

 

88492747

88830950

[email protected]

تهران – خیابان شهید مطهری – خیابان فجر – خیابان نظری – انتهای خیابان دلفان – نبش اتوبان مدرس – پلاک 50

تمام حقوق برای خبرگزاری برنا محفوظ است. استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

اشاره: پاسخ های آن مرد آسمانی مربوط به زمانی است که در روی زمین قدم می زد، گرچه
پاسخ هایش چون خودش آسمانی بود، اما زمانی ما از او پرسش می کنیم که او در آسمان و
ما در زمین…

خستگی برای من بی معنی شده است. بی خوابی عادی و معمول شده. در زیر بار غم و اندوه،
گویی کوهی استوار شده ام. رنج و عذاب، دیگر برایم ناراحت کننده نیست. هر کجا که
برسد می خوابم.

در دوران زندگی ام بیشتر از هرکس مصاحب غم بوده ام؛ بیشتر از هرکس با آن سخن
گفته ام و با آن، بیشتر از هر کسی به من پاسخ مثبت داده است. دوستی بهتر از او سراغ
ندارم. کشتی مواج غم در دریای دل من جا دارد. فقط یک فرشتة آسمانی است که همیشه بر
جان و قلب من سایه می افکند و هیچ گاه خسته ام نمی کند و هنوز از مجالست با او لذت
می برم، و آن غم است.

]یادم می آید[ ساعت های درازی را بر سر تپه های اطراف «برکلی» بر خاک دراز می کشیدم
و نیمه های شب، تا دمیدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم می زدم. چه روزهای
درازی که با گرسنگی به سر آوردم! درویش در وادی انسانیت… چرا که احساس و آرزوهایم
مثل دیگران نبود.

بیشتر اوقات احساس تنهایی شدیدی می کنم؛ تنهایی مطلق. یک تنهایی که من در یک طرف
ایستاده ام و خدا در طرف دیگر و بقیه همه اش سکوت، همه اش مرگ، همه اش نیستی است…
من عشقی پاک داشتم که عاقبت به آتشی سوزان مبدل شد و وجودم را خاکستر کرد. احساس
می کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم شد که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد
برد.

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

دارایی من سه چیز است: 1. عشق که از سخنم، نگاهم، حرکاتم، حیات و مماتم عشق
می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم و جز به عشق زنده
نیستم؛ 2. فقر که از قید همه چیز آزادم و بی نیازم و اگر آسمان و زمین را به من
ارزانی کنند، تأثیری نمی کند؛ 3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد و مرا با
محرومیت آشنا می کند. هر چه بیشتر می گردم، کمتر می یابم.

]آری[ هیچ وقت از این که دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از این که دنیای
علم را فراموش کردم و از این که از همة زیبایی ها و خاطرة زن عزیز و فرزندان دلبندم
گذشته ام متأسف نیستم. از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد و
محرومیت، رنج و شکست، اتهام و فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومین هم نشین شدم و
با دردمندان هم آواز گشتم. دنیای جدیدی به من گشوده شد که خدای بزرگ مرا بهتر و
بیشتر آزمایش کند. مجال آن را یافتم که پروانه شوم، بسوزم، نور برسانم و قدرت های
بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم.

]چرا همسرم[ مسلمان شد. می گفت هر کجا که بروی با تو می آیم، حتی در آتش. من هم
اسمش را گذاشتم پروانه. تا لبنان با هم بودیم. یک سال و نیم با جان و دل در مدرسه
جبل عامل پرستار بچه های یتیم بود. زخمی ها را نوازش می کرد؛ باهاشان حرف می زد؛
زخمشان را می بست اما…، شرایط سخت بود، مخصوصاً برای پروانه که از امریکا آمده
بود. من فقط چهار تا بچه نداشتم؛ تمام آن پانصد ـ ششصد نفر، بچه های من بودند. در
لبنان هم پول نداشتم که بفرستمشان مدرسه خصوصی؛ در حالی که مدارس امریکا مجانی بود.
پروانه با بچه ها برگشت و انگار من باید چهار تا بچه و یک زن خسارت می دادم تا
بتوانم به آن چیزی که دوست دارم برسم و حق پدری بچه های شیعة لبنان را به جا
بیاورم.

در آن شرایط، یک جوان شیعه از همه چیز محروم است؛ نه درس و دانشگاهی، نه حق کار در
کارخانه و اداره ای، هیچ… در این شرایط که این شیعیان محروم دستشان از همه جا قطع
شده است، به سوی احزاب کمونیستی و ضد انقلاب روی می آورند و چاره ای جز این ندارند.

احزاب با شعارهای ظاهراً انقلابی و اشتراکی، جوانان را جذب و وعدة پول ماهیانه و
اسلحه می دهند و جوان هم تصور می کند که این معاملة خوبی است. همین سیستم خبیث را
ضد انقلاب هم در کردستان پیاده می کرد و خیلی ها را به کشتن می داد و بعد آمار و
ارقام کشتارهای فدایی خودش را بالا می برد و به ازای هر دویست کشته از دولت عراق یا
دولت سعودی، پول دریافت می کرد.

امام موسی صدر در مقابل فقر و فلاکتی که شیعیان را محاصره کرده بود، فوراً به فکر
برپا کردن تأسیساتی در لبنان می افتد. پنج مؤسسه در عرض چند سال بنا شد که
بزرگ ترین آنها همین «مدرسة صنعتی جبل عامل» بود که خود من هشت سال مدیر آنجا بودم؛
مدرسه ای متعلق به یتیمان و محرومان شیعه که اکثر آنها خانواده هاشان را در هجوم
اسرائیلی ها از دست داده بودند. هفت رشتة فنی (نجاری، آهنگری، جوشکاری، برق و
الکترونیک، ماشین های کشاورزی و…) در آن تدریس می شد. در همانجا بچه ها با فنون
مبارزاتی و جنگ های چریکی آشنا می شدند.

انقلابی آن نیست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدایی بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ
زند و با شعارات و تبلیغات و زور بخواهد عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند. انقلابی
آن است که هنگام صلح، به انقلابی گری تظاهر نکند، ولی هنگام خطر در پیشاپیش صفوف
ملت با دشمن بجنگد. انقلابی آن است که احتیاج به تصدیق کسی ندارد. و یک انقلابی
راستین، اگر مأیوس گردد، کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد و
غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آن گاه فاجعه ای بزرگ رخ داده
است.

تجربه، درس بزرگ و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت، به خودی
خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آنچه مهم است، انسانیت، فداکاری در
راه آرمان انسان ها، غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزش های
الهی است. من در مقاومت فلسطینی دریافتم که هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد و آن
ارزش های انسانی است. باید انسان ساخت. باید هدف را بر اساس سلسله ارزش ها معین
کرد.

عالم در انتظار تولد دیگری است. انسان بر طبیعت مسلط شده، ولی روح کَشندة این
انسان، هوای پرواز دارد و همة موجودات عالم ماده، نمی توانند عطش این روح را سیراب
کند. انسان به دنبال گمشده خود در تلاش مستمر و اضطراب دائم به سر می برد. به نظر
من، انقلاب اسلامی ایران چنین نویدی به انسان های عالم می دهد؛ معادلات مادی حیات
را به هم می ریزد و پول و زور و ماشین و تجلیات مادی و زندگی اشرافی و مصرفی و حتی
مصنوعات علم را زیر پای برهنگان انقلابی لگدکوب می کند.

من پیرمردی را دیدم که فرزند جوانش یکی از مسئولین نظامی ما بود و به خاطر احساس
پدرانه اش، اسلحه به دست گرفته بود و دنبال ما می آمد. من مجذوب برق چشمان و تبسم
لبانش شده بودم و از این که جنگنده ای پیر، اینچنین شجاع و بی باک، به پیش می تازد،
غرق در شادی و سرور بودم و زیر چشمی، تمام حرکاتش را کنترل می کردم و در قلبم روح
جوان و چابکش را تحسین می کردم. همین پیرمرد، زیر گلوله باران شدید دشمن که ما کمین
کرده بودیم، به یکباره بلند شد و از روی دیوار پرید. گویی به مرگ نمی اندیشید و ما
را حیران خودش کرده بود. لحظاتی نگذشت که دیدم پیرمرد با یک دسته گل وحشی خودرو در
دستانش برگشت و با احترام به سمت من گرفت. نیروی درونی مافوق حیات، او را به جلو
رانده بود؛ نیرویی که از عشق و زیبایی سرچشمه می گیرد.

مردم در خلال شکست ها، پخته و آزموده می شوند. موفقیت همیشه، رخاء و سستی و
عقب ماندگی می آورد. اگر آدمی همیشه در بستر حریر بخوابد و همیشه در همة مبارزات
پیروز باشد، آن گاه لذت پیروزی و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمی از تکامل باز
خواهد ماند.

من نگرانم، بله. ولی این نگرانی طبیعی است. نگران جوانان بی گناه، نگران بازی های
سیاسی استعمار، نگران خدعه و تزویر جاسوس های داخلی، نگران سرنوشت و نگران این که
ما نتوانیم در این لحظات بحرانی به مسئولیت خود آنچنان که باید عمل کنیم.

من هنوز به استقبال خدا نرفته ام. هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات
کنم. هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد. هنوز دست از حیات
نشسته ام و جهان را سه طلاقه نکرده ام. گر چه بر کثیری از آرزوها و امیدها خط بطلان
کشیده ام، اما… خود را گول نمی زنم. هنوز یکسره پاک نشده ام. دلم جایگاه خاص خدا
نشده است. او همیشه آماده است که مرا در هر کجا و هر شرایطی ملاقات کند، اما این
منم که خود را شایستة ملاقاتش نمی بینم.

@@[email protected]@اشاره: پاسخ های آن مرد آسمانی مربوط به زمانی است که در روی زمین قدم می زد، گرچه @@[email protected]@پاسخ هایش چون خودش آسمانی بود، اما زمانی ما از او پرسش می کنیم که او در آسمان و @@[email protected]@ما در زمین…

@@[email protected]@خستگی برای من بی معنی شده است. بی خوابی عادی و معمول شده. در زیر بار غم و اندوه، @@[email protected]@گویی کوهی استوار شده ام. رنج و عذاب، دیگر برایم ناراحت کننده نیست. هر کجا که @@[email protected]@برسد می خوابم.

@@[email protected]@در دوران زندگی ام بیشتر از هرکس مصاحب غم بوده ام؛ بیشتر از هرکس با آن سخن @@[email protected]@گفته ام و با آن، بیشتر از هر کسی به من پاسخ مثبت داده است. دوستی بهتر از او سراغ @@[email protected]@ندارم. کشتی مواج غم در دریای دل من جا دارد. فقط یک فرشتة آسمانی است که همیشه بر @@[email protected]@جان و قلب من سایه می افکند و هیچ گاه خسته ام نمی کند و هنوز از مجالست با او لذت @@[email protected]@می برم، و آن غم است.

@@[email protected]@]یادم می آید[ ساعت های درازی را بر سر تپه های اطراف «برکلی» بر خاک دراز می کشیدم @@[email protected]@و نیمه های شب، تا دمیدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم می زدم. چه روزهای @@[email protected]@درازی که با گرسنگی به سر آوردم! درویش در وادی انسانیت… چرا که احساس و آرزوهایم @@[email protected]@مثل دیگران نبود.

@@[email protected]@بیشتر اوقات احساس تنهایی شدیدی می کنم؛ تنهایی مطلق. یک تنهایی که من در یک طرف @@[email protected]@ایستاده ام و خدا در طرف دیگر و بقیه همه اش سکوت، همه اش مرگ، همه اش نیستی است… @@[email protected]@من عشقی پاک داشتم که عاقبت به آتشی سوزان مبدل شد و وجودم را خاکستر کرد. احساس @@[email protected]@می کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم شد که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد @@[email protected]@برد.

@@[email protected]@دارایی من سه چیز است: 1. عشق که از سخنم، نگاهم، حرکاتم، حیات و مماتم عشق @@[email protected]@می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم و جز به عشق زنده @@[email protected]@نیستم؛ 2. فقر که از قید همه چیز آزادم و بی نیازم و اگر آسمان و زمین را به من @@[email protected]@ارزانی کنند، تأثیری نمی کند؛ 3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد و مرا با @@[email protected]@محرومیت آشنا می کند. هر چه بیشتر می گردم، کمتر می یابم.

@@[email protected]@]آری[ هیچ وقت از این که دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از این که دنیای @@[email protected]@علم را فراموش کردم و از این که از همة زیبایی ها و خاطرة زن عزیز و فرزندان دلبندم @@[email protected]@گذشته ام متأسف نیستم. از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد و @@[email protected]@محرومیت، رنج و شکست، اتهام و فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومین هم نشین شدم و @@[email protected]@با دردمندان هم آواز گشتم. دنیای جدیدی به من گشوده شد که خدای بزرگ مرا بهتر و @@[email protected]@بیشتر آزمایش کند. مجال آن را یافتم که پروانه شوم، بسوزم، نور برسانم و قدرت های @@[email protected]@بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم.

@@[email protected]@]چرا همسرم[ مسلمان شد. می گفت هر کجا که بروی با تو می آیم، حتی در آتش. من هم @@[email protected]@اسمش را گذاشتم پروانه. تا لبنان با هم بودیم. یک سال و نیم با جان و دل در مدرسه @@[email protected]@جبل عامل پرستار بچه های یتیم بود. زخمی ها را نوازش می کرد؛ باهاشان حرف می زد؛ @@[email protected]@زخمشان را می بست اما…، شرایط سخت بود، مخصوصاً برای پروانه که از امریکا آمده @@[email protected]@بود. من فقط چهار تا بچه نداشتم؛ تمام آن پانصد ـ ششصد نفر، بچه های من بودند. در @@[email protected]@لبنان هم پول نداشتم که بفرستمشان مدرسه خصوصی؛ در حالی که مدارس امریکا مجانی بود. @@[email protected]@پروانه با بچه ها برگشت و انگار من باید چهار تا بچه و یک زن خسارت می دادم تا @@[email protected]@بتوانم به آن چیزی که دوست دارم برسم و حق پدری بچه های شیعة لبنان را به جا @@[email protected]@بیاورم.

@@[email protected]@در آن شرایط، یک جوان شیعه از همه چیز محروم است؛ نه درس و دانشگاهی، نه حق کار در @@[email protected]@کارخانه و اداره ای، هیچ… در این شرایط که این شیعیان محروم دستشان از همه جا قطع @@[email protected]@شده است، به سوی احزاب کمونیستی و ضد انقلاب روی می آورند و چاره ای جز این ندارند.

@@[email protected]@احزاب با شعارهای ظاهراً انقلابی و اشتراکی، جوانان را جذب و وعدة پول ماهیانه و @@[email protected]@اسلحه می دهند و جوان هم تصور می کند که این معاملة خوبی است. همین سیستم خبیث را @@[email protected]@ضد انقلاب هم در کردستان پیاده می کرد و خیلی ها را به کشتن می داد و بعد آمار و @@[email protected]@ارقام کشتارهای فدایی خودش را بالا می برد و به ازای هر دویست کشته از دولت عراق یا @@[email protected]@دولت سعودی، پول دریافت می کرد.

@@[email protected]@امام موسی صدر در مقابل فقر و فلاکتی که شیعیان را محاصره کرده بود، فوراً به فکر @@[email protected]@برپا کردن تأسیساتی در لبنان می افتد. پنج مؤسسه در عرض چند سال بنا شد که @@[email protected]@بزرگ ترین آنها همین «مدرسة صنعتی جبل عامل» بود که خود من هشت سال مدیر آنجا بودم؛ @@[email protected]@مدرسه ای متعلق به یتیمان و محرومان شیعه که اکثر آنها خانواده هاشان را در هجوم @@[email protected]@اسرائیلی ها از دست داده بودند. هفت رشتة فنی (نجاری، آهنگری، جوشکاری، برق و @@[email protected]@الکترونیک، ماشین های کشاورزی و…) در آن تدریس می شد. در همانجا بچه ها با فنون @@[email protected]@مبارزاتی و جنگ های چریکی آشنا می شدند.

@@[email protected]@انقلابی آن نیست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدایی بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ @@[email protected]@زند و با شعارات و تبلیغات و زور بخواهد عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند. انقلابی @@[email protected]@آن است که هنگام صلح، به انقلابی گری تظاهر نکند، ولی هنگام خطر در پیشاپیش صفوف @@[email protected]@ملت با دشمن بجنگد. انقلابی آن است که احتیاج به تصدیق کسی ندارد. و یک انقلابی @@[email protected]@راستین، اگر مأیوس گردد، کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد و @@[email protected]@غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آن گاه فاجعه ای بزرگ رخ داده @@[email protected]@است.

@@[email protected]@تجربه، درس بزرگ و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت، به خودی @@[email protected]@خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آنچه مهم است، انسانیت، فداکاری در @@[email protected]@راه آرمان انسان ها، غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزش های @@[email protected]@الهی است. من در مقاومت فلسطینی دریافتم که هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد و آن @@[email protected]@ارزش های انسانی است. باید انسان ساخت. باید هدف را بر اساس سلسله ارزش ها معین @@[email protected]@کرد.

@@[email protected]@عالم در انتظار تولد دیگری است. انسان بر طبیعت مسلط شده، ولی روح کَشندة این @@[email protected]@انسان، هوای پرواز دارد و همة موجودات عالم ماده، نمی توانند عطش این روح را سیراب @@[email protected]@کند. انسان به دنبال گمشده خود در تلاش مستمر و اضطراب دائم به سر می برد. به نظر @@[email protected]@من، انقلاب اسلامی ایران چنین نویدی به انسان های عالم می دهد؛ معادلات مادی حیات @@[email protected]@را به هم می ریزد و پول و زور و ماشین و تجلیات مادی و زندگی اشرافی و مصرفی و حتی @@[email protected]@مصنوعات علم را زیر پای برهنگان انقلابی لگدکوب می کند.

@@[email protected]@من پیرمردی را دیدم که فرزند جوانش یکی از مسئولین نظامی ما بود و به خاطر احساس @@[email protected]@پدرانه اش، اسلحه به دست گرفته بود و دنبال ما می آمد. من مجذوب برق چشمان و تبسم @@[email protected]@لبانش شده بودم و از این که جنگنده ای پیر، اینچنین شجاع و بی باک، به پیش می تازد، @@[email protected]@غرق در شادی و سرور بودم و زیر چشمی، تمام حرکاتش را کنترل می کردم و در قلبم روح @@[email protected]@جوان و چابکش را تحسین می کردم. همین پیرمرد، زیر گلوله باران شدید دشمن که ما کمین @@[email protected]@کرده بودیم، به یکباره بلند شد و از روی دیوار پرید. گویی به مرگ نمی اندیشید و ما @@[email protected]@را حیران خودش کرده بود. لحظاتی نگذشت که دیدم پیرمرد با یک دسته گل وحشی خودرو در @@[email protected]@دستانش برگشت و با احترام به سمت من گرفت. نیروی درونی مافوق حیات، او را به جلو @@[email protected]@رانده بود؛ نیرویی که از عشق و زیبایی سرچشمه می گیرد.

@@[email protected]@مردم در خلال شکست ها، پخته و آزموده می شوند. موفقیت همیشه، رخاء و سستی و @@[email protected]@عقب ماندگی می آورد. اگر آدمی همیشه در بستر حریر بخوابد و همیشه در همة مبارزات @@[email protected]@پیروز باشد، آن گاه لذت پیروزی و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمی از تکامل باز @@[email protected]@خواهد ماند.

@@[email protected]@من نگرانم، بله. ولی این نگرانی طبیعی است. نگران جوانان بی گناه، نگران بازی های @@[email protected]@سیاسی استعمار، نگران خدعه و تزویر جاسوس های داخلی، نگران سرنوشت و نگران این که @@[email protected]@ما نتوانیم در این لحظات بحرانی به مسئولیت خود آنچنان که باید عمل کنیم.

@@[email protected]@من هنوز به استقبال خدا نرفته ام. هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات @@[email protected]@کنم. هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد. هنوز دست از حیات @@[email protected]@نشسته ام و جهان را سه طلاقه نکرده ام. گر چه بر کثیری از آرزوها و امیدها خط بطلان @@[email protected]@کشیده ام، اما… خود را گول نمی زنم. هنوز یکسره پاک نشده ام. دلم جایگاه خاص خدا @@[email protected]@نشده است. او همیشه آماده است که مرا در هر کجا و هر شرایطی ملاقات کند، اما این @@[email protected]@منم که خود را شایستة ملاقاتش نمی بینم.

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

موضوع: ویژه مسائل زنان و خانواده

موضوع: فرهنگی, مسائل اجتماعی, دانشجویی


موضوع: علوم انسانی

در برابر یک تاریخ بد نامی و اتهام، یک عالم ظلم و ستم، یک آسمان غم و اندوه، یک دنیا بدبختی و فلاکت در برابر طوفانی از ظلمت و کفر، ظلم و جهل، در میان گردابی از مصیبت ها و مشکلات، شیعیان حسین (ع) دست به اسلحه شهادت زدند و در مقابل همه دنیا که علیه آن ها آراسته شده بود با قدرت ایمان و فداکاری قیام کردند. سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز: و هنگامی که از آسمان باران تهمت و افترا فرو می بارید و از زمین امواج مصیبت و بدبختی می جوشید و اژدهای شکست دهان باز کرده بود تا این تیره روزان را در کام خود فرو برد، اما شیعیان حسین اراده کردند که مرگ شرافت مندانه را بر زندگی ننگین ترجیح دهند. تصمیم گرفتند که رسالت محمدی (ص) را علی وار بر دوش کشند و حسین صفت به استقبال شهادت بشتابند، اراده کردند که با خون خود تاریخ سیاه و جانکاه گذشته را شست و شو دهند و لکه ننگ و ذلت را از دامان شیعه پاک کنند.پرچم رسالت بر افراشته شد، کلمه حق همچون خروش سخت از سینه سوزان شیعیان به آسمان بلند شد و بر ارکان کاخ ظلم و ستم لرزه در انداخت.ملتی که بزرگترین طاغوت ها را به زیر  کشیده است و بزرگترین ارتش ها را شکسته، قادر است که به مشکلات فرعی غلبه کند.وجود مشکلات برای تکامل یک نهضت ضروری است. آن را می پرورد و قوی می کند. سنت خدا بر این دارد که مبارزه حق با باطل همیشگی باشد و تکامل از خلال مبارزه به دست آید.مردم در خلال سختی ها و مشکلات پخته و آزموده می شوند. آسایش، راحتی و موفقیت همیشه رخاء و سستی و عقب ماندگی به وجود می آورد. غنی و بی نیازی و پیروزی دائمی ایجاد فساد و طغیان می کند.اگر آدمی همیشه در بستر حریر بخوابد، و همیشه همای سعادت را در آغوش بگیرد، و همیشه در همه مبارزات پیروز باشد آن گاه لذت پیروزی و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمی از تکامل باز خواهد ماند. با یک چنین روحیه ای تو أم با ایمان، فداکاری و این همه آگاهی و احساس مسؤلیت قادر هستیم بر مشکلات غلبه کرده و این رسالت بزرگ و مقدس (انقلاب اسلامی) را که خدای بزرگ بر دوشمان گذاشته، با افتخار به سر منزل مقصود برسانیم.                                                                                                          دکتر مصطفی چمران 

کلیه حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

.Copyright© asremrooz.ir, all rights reserved

توليد شده توسط نرم افزار جامع ”استوديو خبر“

نی نی سایت

نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ
نظر شهید چمران درباره زندگی و مرگ

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.